مممممم...اگه ۲۴ ساعت مهلت داشتم که جای خدا باشم...
اول از همه یک سر و سامونی به زندگی شخصی خودم میدادم. شاید یک خونه ی بزرگ توی یک کشور خوب...یک شغل با درآمد عالی...دوستان وفادار و خوش مشرب...
بعدش اگه فرصتی باقی مونده بود و ۲۴ ساعت به پایان نرسیده بود شاید بعضی از قوانین این دنیا رو عوض میکردم. تو دنیای من ترسی از بهشت و جهنم وجود نداره. مردمش اسباب بازی من نیستند که امتحانشون کنم و خوب خوبه شون رو پیدا کنم و بفرستمش بهشت... از اون ور هم حال اون بده رو بگیرم و بندازم توی آتیش...
اگه خدا بودم دنبال بهونه نمیگشتم تا اون آقا و خانوم و هزاران نسل بعدشون رو به خاطر خوردن میوه ممنوعه تبعید کنم. اصلا میوه ممنوعه میخواستم چیکار؟ دنبال شر میگشتم؟
اگه خدا بودم نمیتونستم بنشینم و بدبختی آفریده ها رو ببینم. فقرشون رو ببینم بیماریشون رو جنگ و خونریزیشون رو...
مینشستم و یک ساعت فکر میکردم... چرا آفریدمشون این آدمها رو...شاید اگر خدا بودم...
دو کلمه حرف : والا نه کافرم نه نیهیلیست. خودت اگر خدا بودی چیکار میکردی؟
