نم بارانی که به شهر میزند خوشحال میشویم. نه از برطرف شدن کم آبی و خشکسالی! شاید برای اینکه چند ساعتی بتوانیم سالمتر تنفس کنیم. و حسرت بخوریم که ای کاش هر روزمان اینگونه بود. اینجا حسرت خوردن کار هر روزه ی ماست. اینجا نه آرامش و پاکی روستا را دارد.نه نظم و ترتیب و پیشرفتگی شهر را.اینجا نه روستاست نه شهر...
به راستی به چه چیزش دل بسته ایم؟ شهر سرد و بی روح ما که مردمانش یاد گرفته اند از یکدیگر بترسند.جایی که نه اعتماد معنایی دارد نه سازش نه دوستی نه معرفت و مردانگی...
می گویند کمرنگ شدن این خصلتها در جوامع از مظاهر دنیای امروز و پیشرفت علم و تکنولوژی است. خدا را شکر که اینجا هم در علم و تکنولوژی عقب مانده هستیم هم در انسانیت.
هم کمبود آب و برق و اکسیژن و بنزین داریم هم کمبود معرفت. تنها هدفمان شاید این است که صبحی را در این آشفته بازار به شب رسانیم...
به راستی به چه چیزش دل بسته ایم؟

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 15 بهمن1387 و ساعت
7:32 بعد از ظهر |
