تبليغاتX
دو کلمه حرف
بعضی وقتها که احساس میکنم خیلی خسته و افسرده شدم. یا اینکه تحت فشار و استرس هستم و باید هرجور شده از دستش خلاص بشم،یکی از بهترین گزینه هایی که به فکرم میرسه رفتن به کوهه.

روزهای بین هفته معمولا جمعیت کمی رو میبینم. هیچ وقت جمعه ها کوه نمیرم چون در شلوغی آخر هفته آرامشم رو گم میکنم.در ضمن آدمهایی هم که عصرهای وسط هفته به اینجا میان بسیار دوست داشتنی تر هستن...

بالا  میرسم و یه لیوان چای میگیرم و خرما.انگار لذتی که این لیوان چای،این بالا داره هیچ چیز دیگه ای توی دنیا نداره...

در راه برگشت بسیار خوبم و آرام. هیچ چیز توانایی ناراحت کردن من رو نداره. حتی ترافیک مدرس! حتی فکر هفته ی آینده و دفاع پایان نامه...

خونه میرسم و بعد از یازده دوازده روز میتونم فکرم رو جمع کنم و چند خطی اینجا بنویسم.

میدونم که باید وقت گذاشت و حوصله کرد. اما امتحان کنید. می ارزه!

غروب یک روز پاییزی. توچال

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 26 آبان1388 و ساعت 9:17 بعد از ظهر |
کتک ها را او می خورد، فحشها را او میشنود، تهدیدات را او به جان میخرد و افتخارش نصیب دیگری می شود! و یاحسینش را برای دیگری میگویند. منظورم از "دیگری" همان است که خدا رو شاهد میگیرم اگر سال پیش این موقع عکسش را به این جماعت نشان میدادی بیشترشان حتی نمیدانستند عکس کیست...

این جماعت بسیار جالبند. همه شان را میگویم! از هر رنگی! چه سبز ، چه غیر... گاه چنان بتهایی میسازند که خودشان هم در عجب میمانند. گاه یک شبه انسانی را به عرش می رسانند و گاه در همان یک شب بر زمینش میکوبند. و یادشان میرود که همه دردهای امروزمان از بت پروری است. از آن نماد هایی است که ساخته ایم. نمادی برای خوبِ بی چون و چرا و نمادی برای بدِ مطلق و نمادی ...

باشد! حرفهایتان قبول! "دیگری" هم خوبست. "دیگری" اصلا گل است. گرچه نمیدانم تمام این سالها کجا بوده.گرچه نمیدانم چهارسال پیش کجا بود.گرچه خیلی چیزهای دیگر را نمیدانم.

اما شیخ هرچه که بوده و هرچه که هست مظهر شجاعت است. او به همه آموخت که در این سن و سال هم میتوان مانند یک جوان مبارزه کرد.شاید او از معدود کسانی بود که دیدم بر حرفش  ایستاد و  از ترسش پنهان نشد...

+ نوشته شده توسط در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 3:31 بعد از ظهر |
زود میگذره ها ... یادم میاد  سالها پیش رو که یه تاریخ خوشگل داشت مثل امروز. دقیقا ۱۱ سال پیش. ۷/۷/۷۷ .بچه بودم و چقدر منتظر بودم که چنین روزی برسه. حالا مگه قراره چی بشه؟ چه خبره مگه؟ چه فرقی با روزهای دیگه داره. هیچی به خدا...

این یکی دو روزه با هرکی که حرف میزنی انقدر هشت ، هشت میکنه که حال آدم رو به هم میزنه. شاید هم تقصیر از خودم باشه. به هرچی که میفته دهن مردم حساس میشم.

ولی جدا از این حرفها داشتم فکر میکردم که مثلا حدود یازده سال و اندی دیگه میگذره و میشه ۹/۹/۹۹ . اونموقع کجا هستم. چیکار میکنم. شرایط جامعه چه فرقی با امروز کرده؟

دو کلمه حرف: شما بگید من هم قول میدم بگم. یازده سال دیگه این موقع  هم زندگی شخصیتون ، هم اجتماعتون. به کجاها رسیده، چه تفاوتهایی کرده ...

+ نوشته شده توسط در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 10:12 قبل از ظهر |