تبليغاتX
دو کلمه حرف
هوا ابری میشه و کم کم بارون شروع میشه. بارونی که با خودش بوی پاییز رو میاره. آخرین روزهای شهریور که میشه حالم همیشه میگیره. کافیه اولین باد پاییزی شروع به وزیدن کنه تا من رو با خودش ببره تو فاز افسردگی...

خیلی از آدمهای اطرافم رو که میبینم،پاییز رو دوست دارن. خیلیها عاشقش هستن. برای اومدنش لحظه شماری میکنن اما من نه!

باور کنید بعضی وقتها مینشینم فکر میکنم کاش میتونستم شش ماه دوم سال رو کوچ کنم. برم یه جای گرمسیری که نه بوی پاییز بهم بخوره نه سوز زمستون. نه برگ ریزون رو ببینم نه یخ زدن کوچه و خیابون...

نمیشه اما! بخوام و نخوام داره میاد.بخوام و نخوام باید لباسهای گرمم رو بذارم جلوی دست.  مثل خیلی چیزهای دیگه که نمیتونم از وقوعشون جلوگیری کنم، بهتره باهاش بسازم و سعی کنم ازبودنش لذت ببرم. سعی کنم!

دارم توی قفسه دنبال یه چیزی میگردم. یه ورق از یه روزنامه ی قدیمی که نگهش داشته بودم. یه مقاله ای داشت درباره ی *winter blues. فکر کنم شدیدا به درد این روزهای من میخوره.

*:به نوعی افسردگی گفته میشه که با شروع فصل سرد سال و کوتاه شدن روزها بوجود میاد.

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 5:52 بعد از ظهر |
کارتم رو وارد ATM میکنم، منتظر میمونم تا پرداخت کنه، با دیدن یه دونه دوهزار تومنی که از اون تو در میاد در جا خشکم میزنه. زمین و زمون رو فحش میدم که دستگاه پولم رو خورده، اما رسید رو که میده میفهمم که به جای بیست تومن،دو تومن زدم. یکمی این ور و اون ور رو نگاه میکنم یه وقت کسی نباشه فکر کنه من با این شان و منزلت اجتماعی از عابر بانک یه دونه دوتومنی گرفتم. دوباره کارتم رو میذارمو پولم رو میگیرم...

...میرم سمت درمونگاه ، ماشین رو مقابل درمونگاه پارک میکنم و میام که از خیابون رد بشم. صدای ترمز شدیدی میاد... دفترچه درمانی و موبایلم پرت میشه هوا و خودم میفتم زمین. صدای چند نفر رو میشنوم که میگن : مرد...مرد...مرد...

چشم به هم میزنم میبینم ملت بالای سرم جمع شدن. خجالت میکشم. سعی میکنم بلند بشم، راننده هی تلاش میکنه که بطری آب رو بچپونه تو دهن من.هی من میگم ولم کن چیزی نشد،آقاجون چیزی نشد سوار شو برو...

در چشم بهم زدنی راننده ناپدید میشه. برمیگردم سمت ماشین،هنوز چند تا آدم بیکار با تعجب زل زدن به من...یکمی دست و پام رو تکون میدم ببینم سالمه یانه.شانس آوردم که کنار ماشین بهم خورد. جالبه قبلا یکبار دیگه هم دقیقا همینجوری ماشین زده بود بهم...

دوکلمه حرف: عجیب این روزها حواسم پرته. نمیدونم چرا.

دوکلمه حرف2: مدیونید اگه کامنت بذارید که :.....

 اصلا مگه شما گشنگی نکشیدید که عاشقی یادتون بره...

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 21 شهریور1388 و ساعت 8:14 بعد از ظهر |
هر چقدر هم که بی ایمان باشی. هرچقدر هم که در طول سال غرق در کارهای خودت باشی و معنویات رو فراموش کرده باشی. هر چقدر هم بیخیال همه چیز باشی ، بد نیست که سالی یکی دو دفعه و هردفعه قدر چند ساعت به خودت بیای و فکر کنی...

فکر کنی به این چند سالی که زندگی کردی... فکر کنی به آینده ای که نمیدونی قراره چی برات پیش بیاد.اونوقته که احساس میکنی احتیاج داری به دعا! احساس میکنی که خیلی از آدمهای دور و برت  احتیاج دارن به دعا.

اونوقته که میفهمی شاید بد نباشه سالی یک دفعه هم که شده  سنت شکنی کنی. میفهمی که این شبها بهترین فرصته.برای اینکه  دستانت رو به  آسمون بگیری و آروم زمزمه کنی:

سبحانک یا لا اله الا انت. الغوث! الغوث! خلصنا من النار یا رب...

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 17 شهریور1388 و ساعت 7:38 بعد از ظهر |
اعتیاد از هرنوعش که باشه جز ضرر هیچی نداره. بعد از یک مسافرت کوتاه و غیبت دو سه روزه اولین کار انجام نشده ای که در بازگشت به خونه به ذهنم میرسه سر زدن به اینترنته.

کیف سفری افتاده یک طرف و هنوز محتویاتش جمع و جور نشده. خودم هم هنوز نه یک دوشی گرفتم نه به خودم رسیدم. اما ظاهرا اولویت با چیز دیگه ایه. سر زدن به سایتها و خوندن آرشیو آخبار و چک کردن ایمیلها و پیغامها و خوندن وبلاگها...

هرکس که در اتاق رو باز میکنه و میگه خب چه خبر؟ تعریف کن چیکار کردی؟ چی شد؟ و جواب درست و حسابی نمیشنوه مجبوره که دست آخر بگه : چیه دوساعته میخکوب شدی روی لپ تاپت؟ حالا انقدر اینترنت مهم شده که از همه کارت میزنی ؟

دو کلمه حرف: درسته که چیزهایی که گفتم به یک بخش مهم در زندگی خودم تبدیل شده. ولی شخصا اعتقاد دارم که کم کم دارم تبدیل به یک خوره میشم. بهتره سعی کنم یکمی با خودم مبارزه کنم.

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت 12:35 بعد از ظهر |