تبليغاتX
دو کلمه حرف
۱- یه دوستی دارم که چند روز دیگه میره خدمت. دلم میخواد یه چیزی براش بگیرم. شنیدم اونجا علافی زیاد دارن. دلم میخواد یه کتابی چیزی براش بگیرم. راهنمایی کنید ممنون میشم...

۲- یه چند روزی گرفتارم . پیشاپیش ببخشید که نمیتونم بیام و بخونم و کامنت بذارم. فکر کنم دفعه ی دیگه که میام همه جا در باره ی رییس جمهور جدید نوشته باشن که متاسفانه شواهد نشون میده دوباره این آقا محمود انتخاب میشه.

۳-من الله توفیق!!!

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 18 خرداد1388 و ساعت 8:1 بعد از ظهر |
دیشب هزار بار به خودم لعنت فرستادم که دم امتحانی یک ساعت و نیم از درس خوندنم زدم تا چیز چیز کردن آقای موسوی رو گوش بدم. از اول هم میدونستم میرحسین ضعیف تر ظاهر میشه. اما انقدر؟ تا آخرین دقایقش حرص میخوردم که یک چیزایی رو بگه اما نگفت. حرص خوردم که درست صحبت کنه. حرص خوردم که مثل یک مرد این همه هوادارش رو روسفید کنه اما نکرد...

آقای موسوی شما حتی از حق خانومت هم نتونستی دفاع کنی. فقط یک جمله گفتی که " خانوم من سالها چیز پژوهی گرده"... پس فردا از حق این مردم چطوری میخوای دفاع کنی؟

 دلم میسوزه وقتی اینهمه شور و حال و روبانهای سبز رو میبینم...

حریف اما خیلی مسلط بود. دقیقا دست روی جاهای حساس گذاشت. میدونست چجوری و به زبون مردم حرف بزنه. اینجاهاست که فن بیان معلوم میشه و ورق رو به نفع طرف عوض میکنه.

خوشحالم که از اول هم هوادار میرحسین نبودم. خوشحالم که روبان سبز نبستم.

مطمئنم که شیخ خیلی خیلی خیلی بهتر مناظره خواهد کرد. امیدوارم حرف دل مردم رو بزنه. منتظر میمونم.

دوکلمه حرف : در همین رابطه بخونید مطلب کویر یکی از دوستان روشنفکرم رو.

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 14 خرداد1388 و ساعت 9:44 قبل از ظهر |
همیشه بحث سن و سال که میشه یه حرفی رو میزنم. میگم تا وقتی زیر هیجده سال بودیم سنمون رو بالاتر میگفتیم. مثلا چهارده رو میگفتیم پونزده یا شونزده رو میگفتیم  هفده... اما از ۱۸ که رد شدیم کار هم برعکس شد. نوزده میشد هیجده و بیست باز دوباره میشد ۱۸....

دیگه الان مطمئنم که فقط خانومها روی سنشون حساس نیستن. فکر میکنم اکثر آدمها اینطوری باشن. فارغ از جنسیت. علاقه به جوون موندن و سرحال بودن و  به سمت پایان نرفتن مرد و زن نداره.

امروز تولدم بود! اس ام اسهای تبریک از بانک  گرفته تا  دوست و آشنا و ...  بود که میرسید.کلی انگیزه داشتم که یه امروز رو واسه ی خودم خوش باشم. خب البته مثل همیشه یه چیزهایی خرابش کرد ولی  بازم خدا رو شکر در کل خوش گذشت. خدا میدونه سال دیگه روز تولدم کجا هستم...

دوکلمه حرف: منظورم از چند جمله آخر پست قبل این بود که به مسخره به اون خانوم که حتی عکس موسوی رو نمیشناخت ولی میخواست بهش رای بده گفتم که این عکس محسن رضاییه . اونوقت یکی اومد گفت که فلان و بمان که به رضایی رای میدی. والا من نه حرف محسن رضایی زدم نه اصلا گفتم که رای میدم. فقط گفتم که عکس یه بنده خدایی دستم بود. پوستر کسی رو خوندن هم دلیل طرفداری نیست. ولی برام سوال پیش اومد که دیگران هم چنین برداشتی کردن؟

+ نوشته شده توسط در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 11:49 بعد از ظهر |
هر آدمی توی زندگی خودش یک سری آدم محبوب داره. هنرمند مورد علاقه ورزشکار مورد علاقه سیاستمدار مورد علاقه...مسلما برای این دوست داشتنها هم ملاکهایی داره...

هیچوقت از این که فرد مورد علاقه ی من محبوب دیگران نباشه ترسی نداشتم. مثلا اینکه توی یک جمع بیان کنم که علی دایی یکی از شخصیت های مورد علاقه ی منه ! و همه بهم بگن ایششش... از چی این یارو خوشت میاد؟ و من براشون استدلالهایی میکنم که حداقل بعد از شنیدن حرفهای من از واکنشی که اولش نشون دادن خجالت میکشن. چون همیشه برای انتخاب کردن گشتم و گشتم و ساعتها فکر کردم. و همیشه یادم بوده که بهترین محبوب ترین نیست...

اینها رو نگفتم که از خودم تعریف کرده باشم خدا روشکر ۹۵ درصد اونهایی که اینجا رو میخونن چیزی بیشتر از یک اسم از من نمیدونن. ولی این رو گفتم که بگم بعضی وقتها دلم به حال مردم میسوزه با این سطح فکری که دارن.

این روزها که بحث انتخابات داغه خیلی حرفهای دیگران رو گوش میدم. اصلا کاری به این ندارم که به کی رای میدن ولی استدلالهایی که میکنن واقعا عجیب و غریبه.

دیروز در حال خوندن یک برگه انتخاباتی بودم که عکس بزرگی از موسوی داشت. یک خانوم متاسفانه تحصیلکرده که نزدیک من نشسته بود گفت شما به کی رای میدی؟ گفتم معلوم نیست. شما چطور؟ گفت من به موسوی. بابا لا اقل خوش تیپه. آدم حسابیه. با تجربه است. میتونه یک کاری برای این مملکت بکنه. راستی اون عکس کیه دستته؟

من که یکمی جا خورده بودم گفتم محسن رضاییه دیگه! نمیشناسی؟ گفت همون که وزیر ارشاد بود؟ گفتم نه بابا اول انقلاب نخست وزیر بود...

و این میشه انتخابات ما...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |