تبليغاتX
دو کلمه حرف
مطمئنم اگه ازم بپرسن که دوست داشتم جای یک شخص دیگه باشم یا نه جوابم منفیه. تا به حال دلم نخواسته که جام با یک نفر دیگه عوض بشه. ولی چیزی که هست اینه که هیچ وقت نتونستم آرزوی رسیدن به یک "من ایده آل " رو کتمان کنم.

از قدیم یادمون دادن که ماهی رو هروقت از آب بگیری تازست. برامون خوندن که مخور غم گذشته...گذشته ها گذشته...اما نمیدونم چرا هیچوقت نمیتونم بهشون عمل کنم. خیلی وقتها که میشینم و با خودم فکر میکنم یاد گذشته میفتم و موقعیت هایی که میتونستم از اونها بهتر استفاده کنم. خلاصه خیلی وقتها کار من میشه حساب و کتاب گذشته...و این فکر کردنها ناخودآگاه با خودش افسردگی هم میاره و آدم افسرده بازدهی تمام کارهاش رو از دست میده...

بهر حال چاره ای نیست. چیزهایی رو هم که گذشته کاریش نمیشه کرد. امیدوارم انقدر عاقل شده باشیم که حداقل از همین الان بهترین استفاده رو بکنیم تا خدای نکرده یک موقع حسرت همین روزها رو نخوریم...

دوکلمه حرف: پست قبل رو که نوشتم چندتا پیغام خصوصی برام رسید که اظهار تاسف کرده بودن از این دیدگاه. ولی واقعیتش اون چیزهایی که نوشتم فقط جوابی بود به سوال یک دوست و بیشتر حالت گلایه داشت تا اینکه واقعا اعتقادات من باشه. ولی بهرحال نوشتمش چون خیلی مشتاق بودم ببینم دیگران چی میگن. که اتفاقا کامنتهای جالبی هم گذاشتن.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 و ساعت 5:27 بعد از ظهر |
دیدم داره از اون سوالهای کلیشه ای میپرسه که من بدم میاد. سعی کردم که یه جوری پیچ بدم و از بحث طفره برم. اما  دیدم راه فراری نیست و تا یک چیزی نگم دست از سرم بر نمیدارند.

مممممم...اگه ۲۴ ساعت مهلت داشتم که جای خدا باشم...

اول از همه یک سر و سامونی به زندگی شخصی خودم میدادم. شاید یک خونه ی بزرگ توی یک کشور خوب...یک شغل با درآمد عالی...دوستان وفادار و خوش مشرب...

بعدش اگه فرصتی باقی مونده بود و ۲۴ ساعت به پایان نرسیده بود شاید بعضی از قوانین این دنیا رو عوض میکردم. تو دنیای من ترسی از بهشت و جهنم وجود نداره. مردمش اسباب بازی من نیستند که امتحانشون کنم و خوب خوبه شون رو پیدا کنم و بفرستمش بهشت... از اون ور هم حال اون بده رو بگیرم و بندازم توی آتیش...

اگه خدا بودم دنبال بهونه نمیگشتم تا اون آقا و خانوم و هزاران نسل بعدشون رو به خاطر خوردن میوه ممنوعه تبعید کنم. اصلا میوه ممنوعه میخواستم چیکار؟ دنبال شر میگشتم؟

اگه خدا بودم نمیتونستم بنشینم و بدبختی آفریده ها رو ببینم. فقرشون رو ببینم بیماریشون رو جنگ و خونریزیشون رو...

مینشستم و یک ساعت فکر میکردم... چرا آفریدمشون این آدمها رو...شاید اگر خدا بودم...

دو کلمه حرف : والا نه کافرم نه نیهیلیست. خودت اگر خدا بودی چیکار میکردی؟

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 و ساعت 6:49 بعد از ظهر |
دیروز توی موسسه یه lecture داشتم در مورد اینکه مصرف مشر.وبات ا.لکلی باید ممنوع باشه یا نه. استدلال هایی داشتم که به نظر خودم خیلی خوب بود. بحث رو با یه آمار شروع کردم که هرسال بیش از 200 نفر بر اثر مصرف مشر.وبات ا.لکلی دست ساز توی ایران کشته میشن. مثلا ماه گذشته توی یکی از شهرهای شمالی 13 نفر توی یک مجلس عروسی بر اثر مصرف نوشیدنیهای دست ساز کشته شدن.

پاسخ به این سوال که چرا چنین اتفاقات تلخی میفته زیاد سخت نیست. محدودیت بیش از حدی که اعمال میشه باعث گسترش شبکه های زیرزمینی میشه که هرکاری که دلشون میخواد میکنن و هرچیزی رو به خورد مردم بدبخت میدن.

من هیچ وقت منکر مضراتی که این چیزها دارند نیستم و عقیده دارم که اگر ممنوعیت شرعی براش وجود داشته به جا و درست بوده. اما یک چیزی رو باید قبول کنیم! توی جامعه گرایش به سمت خیلی کارهایی وجود داره که ما ممنوعش کردیم. گرایش به شنیدن موسیقی. گرایش به سمت مصرف مشر.وبات ا.لکلی. گرایش به سمت روا.بط ج.نسی و ...

تا زمانی که این چیز ها رو انکار میکنیم باعث میشه که جرم و جنایت و مزاحمت و اینها آمار بالایی داشته باشه. پس بهتره که اونها رو بپذیریم و در جامعه در جهت کنترل صحیحشون اقدام کنیم.

و در آخر هم یک جمله گفتم که با استقبال زیادی رو برو شد:

In this country government wants to send people to heaven by force! if I want to go to hell you are not my executor

+ نوشته شده توسط در جمعه 11 اردیبهشت1388 و ساعت 11:28 قبل از ظهر |
یه مهمون کوچولو قراره که به مدت یک ماه و اندی زندگی من رو بهم بریزه...

 خواهرزادمه که میخواد بیاد ایران. یک پسر یکساله که درسته تا به حال ندیدمش اما باور کنید به این زودی هم علاقه نداشتم خودش و مادرش رو زیارت کنم. مخصوصا اینکه شنیدم جناب آرمین خان بیست و چهار ساعته در حال جیغ کشیدنه. اونهم با این وضعیت اعصاب داغون من که موندم اینهمه درس و پروژه و کوفت و زهر مار رو چیکار کنم.

بهرحال اتفاقیه که افتاده و کاریش نمیشه کرد. فردا باید برم فرودگاه تا ناآرامی رو به خونه بیارم.

دو کلمه حرف: بچه واقعا شیرینه؟ به نظر خودم که تا ۲ساعت اول شیرینه! که باهاش بازی کنی و بخندی و بعدش بدی به پدر و مادرش. اما یک ماه چی؟ :(

+ نوشته شده توسط در جمعه 4 اردیبهشت1388 و ساعت 10:24 بعد از ظهر |