صبح که از خواب بلند شدم حدود یک ساعت فقط با خودم درگیری داشتم که برم دانشگاه یا اینکه به یک کار خیلی مهم دیگه رسیدگی کنم. بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره خودم رو راضی کردم که کلاس دانشگاه که مخصوصا درس عملی هم هست مهمتره و باید اون رو برم.
وارد اتوبان امام علی که شدم یکباره ترافیک سنگینی رو دیدم که تا به حال توی این اتوبان ندیده بودم! ظاهرا تصادف شده بود.وقتی که حدود نیم ساعت اونجا علاف وایستاده بودم خبر نداشتم که این تازه اولیشه...
نزدیک دانشگاه که رسیدم مطابق معمول داخل کوچه ای که چند سال اخیر برای پیچوندن طرح زوج و فرد از اونجا میرفتم شدم. از شانس بد سر کوچه که رسیدم مامور وایستاده بود. من: سرکار باور کن من دفعه اولمه اینورا میام! متوجه نبودم که طرحه... مامور: دور بزن برو... من: اصلا حرفش رو نزن...
توی آینه نگاه میکردم که داره بد و بیراه میگه و شماره ماشین رو مینویسه. خدا کنه به یک دونه قناعت کرده باشه...
با هزار بد بختی خودم رو تا دانشگاه و تا دم در آزمایشگاه میرسانم که تکه کاغذ چسبونده شده روی در رو میببینم. کلاس آز سیستم امروز تشکیل نمیشه...
بعدش نوبت جلسه دفاع یکی از دوستام بود که این بنده ی خدا داشت از ترس استاد ژوری سکته میکرد و میخواست عوضش کنه و ما در به در توی دانشگاه دنبال ژوری جایگزین میگشتیم که نشد و استاد محترم کار خودش روکرد. جلسه دفاع به دلیل حملات کوبنده ژوری نیمه تمام موند و یک دانشجوی بد حال رو دست رفیقاش موند...
شب که داشتم وارد پارکینگ خونه میشدم فقط به این فکر میکردم که این چهار شنبه نحس زودتر تموم بشه که یک صدا دوباره اعصابم رو بهم ریخت. از ماشین پیاده شدم. یک نگاه به گلگیر ماشین انداختم و یک نگاه به ستون پارکینگ...

