تبليغاتX
دو کلمه حرف
آیا واقعا بعضی روزها زمین و زمان با آدم سر ناسازگاری دارن؟ حتی افرادی مثل من هم که به این چیزها اعتقادی ندارن بعضی روزها به شک می افتند...

صبح که از خواب بلند شدم حدود یک ساعت فقط با خودم درگیری داشتم که برم دانشگاه یا اینکه به یک کار خیلی مهم دیگه رسیدگی کنم. بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره خودم رو راضی کردم که کلاس دانشگاه که مخصوصا درس عملی هم هست مهمتره و باید اون رو برم.

وارد اتوبان امام علی که شدم یکباره ترافیک سنگینی رو دیدم که تا به حال توی این اتوبان ندیده بودم! ظاهرا تصادف شده بود.وقتی که حدود نیم ساعت اونجا علاف وایستاده بودم خبر نداشتم که این تازه اولیشه...

نزدیک دانشگاه که رسیدم مطابق معمول داخل کوچه ای که چند سال اخیر برای پیچوندن طرح زوج و فرد از اونجا میرفتم شدم. از شانس بد سر کوچه که رسیدم مامور وایستاده بود. من: سرکار باور کن من دفعه اولمه اینورا میام! متوجه نبودم که طرحه... مامور: دور بزن برو... من: اصلا حرفش رو نزن...

توی آینه نگاه میکردم که داره بد و بیراه میگه و شماره ماشین رو مینویسه. خدا کنه به یک دونه قناعت کرده باشه...

با هزار بد بختی خودم رو تا دانشگاه و تا دم در آزمایشگاه میرسانم که تکه کاغذ چسبونده شده روی در رو میببینم. کلاس آز سیستم امروز تشکیل نمیشه...

بعدش نوبت جلسه دفاع یکی از دوستام بود که این بنده ی خدا داشت از ترس استاد ژوری سکته میکرد و میخواست عوضش کنه و ما در به در توی دانشگاه دنبال ژوری جایگزین میگشتیم  که نشد و استاد محترم کار خودش روکرد. جلسه دفاع به دلیل حملات کوبنده ژوری نیمه تمام موند و یک دانشجوی بد حال رو دست رفیقاش موند...

شب که داشتم وارد پارکینگ خونه میشدم فقط به این فکر میکردم که این چهار شنبه نحس زودتر تموم بشه که یک صدا دوباره اعصابم رو بهم ریخت. از ماشین پیاده شدم. یک نگاه به گلگیر ماشین انداختم و یک نگاه به ستون پارکینگ...

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 30 بهمن1387 و ساعت 9:57 بعد از ظهر |
نم بارانی که به شهر میزند خوشحال میشویم. نه از برطرف شدن کم آبی و خشکسالی! شاید برای اینکه چند ساعتی بتوانیم سالمتر تنفس کنیم. و حسرت بخوریم که ای کاش هر روزمان اینگونه بود. اینجا حسرت خوردن کار هر روزه ی ماست. اینجا نه آرامش و پاکی روستا را دارد.نه نظم و ترتیب و پیشرفتگی شهر را.اینجا نه روستاست نه شهر...

به راستی به چه چیزش دل بسته ایم؟ شهر سرد و بی روح ما که مردمانش یاد گرفته اند از یکدیگر بترسند.جایی که نه اعتماد معنایی دارد نه سازش نه دوستی نه معرفت و مردانگی...

می گویند کمرنگ شدن این خصلتها در جوامع  از مظاهر دنیای امروز و پیشرفت علم و تکنولوژی است. خدا را شکر که اینجا هم در علم و تکنولوژی عقب مانده هستیم هم در انسانیت.

هم کمبود آب و برق و اکسیژن و بنزین داریم هم کمبود معرفت. تنها هدفمان شاید این است که صبحی را در این آشفته بازار به شب رسانیم...

به راستی به چه چیزش دل بسته ایم؟

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 15 بهمن1387 و ساعت 7:32 بعد از ظهر |
بهش که فکر میکنم صداش میپیچه توی گوشم: سهراب خان! انشالله ماشین رو که گرفتم از خجالتت در میام...

...عصر بابام رو دیدم خیلی تو خودشه.علت رو که پرسیدم گفت مطابق معمول جمعه ها رفته بودیم پارک تا راه بریم.سرهنگ با خانمش اومده بود.ما رو که دید اومد از اون جدا شد و به ما ملحق شد.

شنیده بودم که از زنش دل زیاد خوشی نداره.چند دقیقه بعد موبایلش زنگ خورد. بعد از صحبتی کوتاه موبایلش رو قطع کرد و گفت: برم خونه پدرم رو درمیاره...

سیگاری روشن میکنه و شروع به قدم زدن میکنه.اما انگار دیگه مجالی نیست.برای راه رفتن و شاید به خانه رسیدن.مجالی نیست برای شنیدن غرغرهای همسر...تنها کاری که میتونه بکنه حلالیت خواستن از دوستانه...

شب میشه و ما هنوز منتظر خبریم.ظاهرا چند تا بیمارستان برده بودنش. یکجا گفتن جمعه دکتر نداریم.یک جا گفتن دستگاه نداریم یک جا...

 تموم میشه!خیلی ساده!!! سرهنگ "پ" رییس سابق کلانتری سیدخندان از دنیا میره.

از مفت مردن آدمها دلم میگیره.راسته که گفتن مرگ ساده است و نزدیک.اما انگار اینجایی که ما زندگی میکنیم.دیگه زیادی ساده است...

میشینم که درس بخونم.چشمام پر از اشکه.هنوز صداش توی گوشمه...

+ نوشته شده توسط در شنبه 5 بهمن1387 و ساعت 1:39 قبل از ظهر |