سر امتحان واقعا داشتم سخت ترین لحظات زندگیم رو میگذروندم.مخصوصا فکر استادی که ترم پیش کلی از دوستام رو با ۶ انداخته بود از سرم بیرون نمیرفت...واقعا قیافه همه دیدنی بود موقع امتحان.ده دفعه کاپشنم رو پوشیدم و در آوردم انقدر عصبی شده بودم.دو تا ماشین حساب برده بودم سر جلسه...
خلاصه بعد از هفده روز درس خوندن و ۴ بار دوره کردن کتاب برای یک درس توی کابوس افتادن بودم تا امروز نمره ها اومد.اولین باری بود که با دیدن یه نمره ی ۱۰ داشتم بال در میاوردم.
البته بماند که دفعه اولم نبود این درس رو داشتم...
پینوشت: این آقای "پرفکت من" (استاد زبانمون که چند پست قبل دربارش نوشتم) دهن ما رو سرویس کرده انقدر سر کلاس درباره ازدواج بحث میذاره. امروز دوباره اومده دقیقا سه ساعت و چهل و پنج دقیقه دهنش بسته نمیشه. از زمان ازدواج مادر بزرگش شروع کرده تا دوست پسرهای خواهرش. میخوام بهش بگم بس کن آخه. من یه جا بهت آدرس مشاوره ازدواج میدم دست از سر کچل ما بردار. به قول خودش هم over my death body که من تاپیک رو عوض کنم. :(
