تبليغاتX
دو کلمه حرف
جالب ترین چیزی که از کلاس یادم میاد اینه که یه روز یکی از بچه ها به استاد گفت: استاد! بابامون گفته اگه الکترونیک۲ پاس کنی برات زن میگیرم...

سر امتحان واقعا داشتم سخت ترین لحظات زندگیم رو میگذروندم.مخصوصا فکر استادی که ترم پیش کلی از دوستام رو با ۶ انداخته بود از سرم بیرون نمیرفت...واقعا قیافه همه دیدنی بود موقع امتحان.ده دفعه کاپشنم رو پوشیدم و در آوردم انقدر عصبی شده بودم.دو تا ماشین حساب برده بودم سر جلسه...

خلاصه بعد از هفده روز درس خوندن و ۴ بار دوره کردن کتاب برای یک درس توی کابوس افتادن بودم تا امروز نمره ها اومد.اولین باری بود که با دیدن یه نمره ی ۱۰ داشتم بال در میاوردم.

البته بماند که دفعه اولم نبود این درس رو داشتم...

پینوشت: این آقای "پرفکت من" (استاد زبانمون که چند پست قبل دربارش نوشتم) دهن ما رو سرویس کرده انقدر سر کلاس درباره ازدواج بحث میذاره. امروز دوباره اومده دقیقا سه ساعت و چهل و پنج دقیقه دهنش بسته نمیشه. از زمان ازدواج مادر بزرگش شروع کرده تا دوست پسرهای خواهرش. میخوام بهش بگم بس کن آخه. من یه جا بهت آدرس مشاوره ازدواج میدم دست از سر کچل ما بردار. به قول خودش هم over my death body که من تاپیک رو عوض کنم. :(

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 26 دی1387 و ساعت 7:42 بعد از ظهر |
شاید این روزها تمام تفریحم همین ده دقیقه پای اینترنت بودن و اندکی هم صحبت با تلفن است.فکر میکنم برای اولین بار تاسوعا و عاشورا از خونه بیرون نیومدم...

از شنبه قراره جنگ اعصاب شروع بشه.البته برای بچه درس خونها امتحان خیلی هم باید لذت بخش باشه. اما برای ما که ترمهای اول رو گند زدیم هرچی به آخر نزدیکتر میشیم زجر آورتر میشه...

این چند روزه خیلی دلم میخواست یک پست مربوط به محرم بذارم اما فرصت نشد.چون واقعا اعتقاد دارم به این روزها و این شبها... به باور رسیده ام که دعای آدمها شنیده میشه.شاید خیلیها اعتقاد نداشته باشن اما حداقل برای من اثبات شده...

درسته که خیلی رسم و رسومات غلط و مسخره قاطی محرم شده که خیلی ها رو هم از دین زده کرده.اتفاقات عجیب و غریبی که این روزها آدم توی خیابونها میبینه...

اما شاید هنوز هم بهترین چیز توی این روزها یه کنج خلوت باشه!برای دعا کردن و شاید کمی اندیشیدن...

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 18 دی1387 و ساعت 9:30 بعد از ظهر |