بچه که بودم شبهای زمستون همیشه از توی تختخواب چراغ روشنایی دم در رو میپاییدم.برف که شروع میشدم از جام میپریدم و میخکوب میشدم دم پنجره ببینم مینشینه یا نه...اومدن برف همیشه با شادی همراه بود.مدرسه تعطیل بشه و بزنیم توی سر و کله ی همدیگه. شبها بریم توی کوچه آتیش روشن کنیم و بنشینیم دورش...
اما الان حسم خوب نیست بهش.اضطراب میده بهم.یاد پارسال میفتم که بابام توی سرما و یخبندون کمرش داغون شد و چند وقت خوابید خونه.اضطراب خواهرم رو دارم که هر روز باید توی این جاده لعنتی بره و بیاد. یاد یخبندون پیش میفتم که توی جاده گیر کردم و یک نفر نبود به داد من برسه...
شیشه بخار کرده از نفسهام.برای آخرین بار نگاهی به برف می اندازم و با خودم فکر میکنم این زیباترین نعمت خدا چقدر برای ما ترسناک شده.شاید تقصیر از خودمونه...
