تبليغاتX
دو کلمه حرف
از داخل اتاق که بیرون رو  نگاه میکنم همه جا تاریکه.به چراغ بیرون خونه که زل میزنم متوجه میشم که دوباره برف شروع شده.میام جلو صورتم رو میچسبونم به شیشه.همه جا دوباره در حال سفید شدنه...دلم شور میفته.نمیدونم چرا برف که میاد اینطوری میشم...

بچه که بودم شبهای زمستون همیشه از توی تختخواب چراغ روشنایی دم در رو میپاییدم.برف که شروع میشدم از جام میپریدم و میخکوب میشدم دم پنجره ببینم مینشینه یا نه...اومدن برف همیشه با شادی همراه بود.مدرسه تعطیل بشه و بزنیم توی سر و کله ی همدیگه. شبها بریم توی کوچه آتیش روشن کنیم و بنشینیم دورش...

اما الان حسم خوب نیست بهش.اضطراب میده بهم.یاد پارسال میفتم که بابام توی سرما و یخبندون کمرش داغون شد و چند وقت خوابید خونه.اضطراب خواهرم رو دارم که هر روز باید توی این جاده لعنتی بره و بیاد. یاد یخبندون پیش میفتم که توی جاده گیر کردم و یک نفر نبود به داد من برسه...

شیشه بخار کرده از نفسهام.برای آخرین بار نگاهی به برف می اندازم و با خودم فکر میکنم این زیباترین نعمت خدا چقدر برای ما ترسناک شده.شاید تقصیر از خودمونه...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 28 آذر1387 و ساعت 11:44 قبل از ظهر |
توی تاکسی نشسته ام و به مدد اینترنت همراه اول در حال خوندن وبلاگها هستم...بغل دستی میپرسد: داداش اینها دقیقه ای چند میفته؟ میگم: گرونه داداش! ما هم دفعه اول و آخرمونه...توی دلم میگم فضولی آخه صفحه ی موبایل من رو نگاه میکنی؟

یک کامنت برام اومده: روز دانشجو مبارک! ببخشید که  نمیرسم سر بزنم...

عجب! پس امروز روز دانشجوئه!

...وارد دانشگاه که میشم خبر خاصی نیست.جز اینکه یک پرچم بزرگ از آمریکا و یکی دیگه هم از اسرائیل کف حیاط نقاشی شده.روی دیوارها پنج شش تا نوشته بزرگ به چشم میخوره...یکی  شرکتهای یهودی معروف و همچنین آرمهای منسوب به یهودیت رو معرفی میکنه.شرکتهای نستله.لورال.کوکاکولا.پپسی... و همچنین آرمهایی مانند آرم پژو.آرم یونیسف و...

نوشته ی بزرگ دیگر که عکسی از جنیف.ر لوپز رو داره در مورد اینه که توی غرب ارزش زن رو تا چه حد پایین آوردن که مطربی و... میکنه.همچنین نوشته های دیگری در مورد هولوکاست واقعی که در زمان رضاخان در ایران اتفاق افتاده و ۱۰ میلیون ایرانی کشته شدند و...

از کلاس که بیرون میام چشمم دوباره به یکی از نوشته ها میفته...با اسپری نقره ای رنگ روش نوشتن ف.ا.ش.ی.س.م  ا.س.ل.ا.م.ی...

همه چیز رو با هم قاطی میکنید اینجوری میشه دیگه :)

+ نوشته شده توسط در شنبه 16 آذر1387 و ساعت 12:44 بعد از ظهر |
پیرمرد داره درختها رو آب میده.با لحنی درمونده میپرسم: حاج آقا این کلینیک چشم پزشکی کدوم سمته؟ میگه: یه مقدار برو جلوتر سمت راست...

از چشمم آتیش داره میزنه بیرون.میگم:اشکال نداره یه کمی آب بزنم به صورتم؟...

با هر بدبختی پیداش میکنم اما داخل کلینیک میفرمایند که الان چشم پزشک ندارند!!! خیلی جالبه کلینیک چشم پزشکی دکتر چشم نداره؟

میام بیرون...همه جا رو انگار مه گرفته.به یکی از دوستان که مسوول کنترل هوشمند بیمارستان عرفانه زنگ میزنم...

ببین من از صبح تا حالا ۴ تا بیمارستان و ۳تا درمونگاه و ۳تا مجتمع رفتم.شما الان اونجا متخصص چشم دارید من بیام؟...جواب میده: نه. آخه پنجشنبه صبح که متخصص نداریم...

من: آخه اگه یه بدبختی پنجشنبه براش یه اتفاق بیفته باید بمیره؟ خدارو شکر توی پایتخت داریم زندگی میکنیم نه توی کهکیلویه و بویر احمد...

آخرین گزینه ای که به فکرم میرسه بیمارستانی تو پاسدارانه. با هر بدبختی تا اونجا خودم رو میرسونم...

نگهبان دم در: آقا تعطیله.مانور مدیریت بحران داریم.نرو تو! دارن فیلمبرداری میکنن.

بابا من دارم کور میشم.مانور بخوره توی سرتون...اینجا اورژانس نداره؟؟؟؟؟؟

پینوشت: الان خوبم! یکی از چشمهام کمی تار میبینه  که اونهم گفتن دوسه روزه خوب میشه.

مهم نیست که چی شد  این اتفاق افتاد ولی از صمیم قلب آرزو میکنم توی این مملکت بی صاحب مونده کسی گرفتار دوا و دکتر نشه...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 7 آذر1387 و ساعت 10:51 بعد از ظهر |
میگه حالا مگه این بام تهران چی چی داره که تو هر دقیقه اونجایی؟ مگه چیزی غیر از چند تا خیابون منتهی به کوهه؟

میگم:برای من مهم نیست که چی داره و چی نداره.مهم  حس خوبیه که اونجا دارم و آرامشی که بهم  میده.نمیدونم این حس خوب رو دقیقا چی ایجادش کرده. ولی چیزی که مسلمه اینه که یکدفعه ایجاد نشده...سالهاست که میرم اونجا قدم میزنم حتی بعضی وقتها تنها...

بعضی وقتها عاشق یک جایی میشی که در ظاهر خیلی معمولیه و هیچی نداره.اما برای تو یک چیز دیگه است. دلیلش رو باید درون خودت جستجو کنی. خاطره هایی رو که توی ذهنت زنده میکنه.آدمهایی که با تو این مسیرها رو طی کردند آنهایی که گاه لذت بودنشان را درک کردی و آنهایی که حسرت نبودنشان را کشیده ای...

همیشه فکر میکردم  شیفته ی اشیا و یا مکانها شدن کار عجیب و غریبیه.اما بعضی وقتها که همین اشیا  یادآور آدمها و خاطرات خوبشان هستند و وقتی که با فکر کردن به اونها حس خوبی بهت دست میده دیگه بیشتر از یک شی یا یک مکان هستند.شاید نمادی از انسانها هستند.شاید در و دیوار اونجا اسمهایی رو صدا میزنه و خاطراتی رو بیاد میاره....

مطمئنم همه ی ما چنین چیزهایی رو توی زندگیمون داریم...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 4 آذر1387 و ساعت 11:33 بعد از ظهر |