تبليغاتX
دو کلمه حرف
چین و چروک صورت و لرزش دستها رو نمیدونم گواه سن وسال زیاد بود یا مشقتهای روزگار...شاید هم هر دو...

حاج خانوم پسرتون چند سالشه مگه؟

بیست و هفت سالشه عزیزم.نه درس خونده نه کاری بلده نه سربازی رفته.از دست باباش دیوونه شده و افتاده گوشه ی خونه.خرجی خونه نداریم آقا هنوز هم با این سن دنبال عیاشی و زن بازیه.خونه و زندگیمون رو فروخت خرج عیاشی هاش کرد.حالا سر پیری باید مستاجری کنم باید سوزن بزنم و خرج خودم و پسرم رو در بیارم...

حرف میزد و میزد و من جز اینکه گوش بدم و سرم رو تکون بدم چیزی ازم بر نمیومد...خداحافظی کرد و رفت...

دور شدنش رو که نگاه میکردم فقط یک فکر توی سرم موج میزد و اون اینکه چقدر باید داغون باشی.چقدر باید خسته باشی که مجبور بشی برای یک غریبه سفره ی دلت رو باز کنی...ای خدا عاقبت همه مارو بخیر کن...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 7:58 بعد از ظهر |
دوتا کوچه پایینتر از خونه ی ما یک مسجد جامع در حال ساخته.کمی آن طرف تر مسجدی دیگری ساخته شده و آماده ی بهره برداریه.بالای خیابون یک قطعه زمین خاکی افتاده بود که جدیدا یک تابلو زدن: محل احداث مسجد...

این ترم درسهام وحشتناک سنگینه! در به در دنبال جایی برای درس خوندن هستم.کتابخونه ملی به علت ازدحام بیش از حد دیگه کارت دانشجو های لیسانس رو تمدید نمیکنه.نزدیکترین جایی که به فکرم رسید فرهنگسرای ارسباران بود که گفتن جا نداریم.رفتم یه جای دیگه تو خیابون زمرد یه سالن مطالعه داشت قدر اتاق پذیرایی ما که تازه روزهای فرد برادران و روزهای زوج خواهران...

گرفتاری شدیم ما توی این مملکت به خدا.نمیدونم وقتی میخوان پولهای بیت المال رو خرج ساخت و ساز بکنن اصلا نیاز ها رو میبینن یا نه؟ یا اینکه همه چیز شده ریاکاری که بگن بله ما دنبال احیای فرهنگ اسلامی هستیم...

به خدا من کافر نیستم ولی برید داخل این مسجد ها رو یک نگاه بندازید ببینید چقدرش پر میشه وقت نماز؟ مگر اینکه سالی دو سه مرتبه بخوان نذری بدن که مسجد شلوغ بشه.خب اگه دنبال جمع کردن مردم هستید یک مرکز تهیه و طبخ غذا بسازید...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 13 آبان1387 و ساعت 10:51 قبل از ظهر |