حاج خانوم پسرتون چند سالشه مگه؟
بیست و هفت سالشه عزیزم.نه درس خونده نه کاری بلده نه سربازی رفته.از دست باباش دیوونه شده و افتاده گوشه ی خونه.خرجی خونه نداریم آقا هنوز هم با این سن دنبال عیاشی و زن بازیه.خونه و زندگیمون رو فروخت خرج عیاشی هاش کرد.حالا سر پیری باید مستاجری کنم باید سوزن بزنم و خرج خودم و پسرم رو در بیارم...
حرف میزد و میزد و من جز اینکه گوش بدم و سرم رو تکون بدم چیزی ازم بر نمیومد...خداحافظی کرد و رفت...
دور شدنش رو که نگاه میکردم فقط یک فکر توی سرم موج میزد و اون اینکه چقدر باید داغون باشی.چقدر باید خسته باشی که مجبور بشی برای یک غریبه سفره ی دلت رو باز کنی...ای خدا عاقبت همه مارو بخیر کن...
