تبليغاتX
دو کلمه حرف
اینکه وسط سال تحصیلی پنج روزبیخیال درس و دانشگاه بشی و با دوستان بری سفر.موبایلت رو روی هرکسی جواب ندی و کلا فکر هیچ چیز رو نکنی حسابی حال و هوای آدم رو عوض میکنه.گرچه تو راه برگشت یه پلیس حسابی حالمون رو گرفت و میخواست ماشین رو بخوابونه.ولی کلا خوش گذشت.جای دوستان خالی...

قلعه رودخان-گیلان-۲۳ مهر

انصافا عکس قشنگی شد.

ماسوله-۲۳ مهر ۸۷

+ نوشته شده توسط در جمعه 26 مهر1387 و ساعت 10:18 قبل از ظهر |
تلویزیون داره فوتبال پخش میکنه.راسته میگن هر چیزی یک دورانی داره! یک زمانی بچه مدرسه ای که بودم روزهایی که فوتبال داشت از یک ساعت قبل میخکوب میشدم جلوی تلویزیون.خدا نکنه استقلال گل بخوره یا ببازه که بساط گریه و زاری ما هم برپا میشد.همیشه هم فردای بازی استقلال-پرسپلیس تو مدرسه دعوا و کتک کاری بود.

اما نمیدونم چرا الان دیگه اصلا برام مهم نیست.ببرن...ببازن...سالی یک دفعه هم فوتبال نگاه نمیکنم...اما خدا وکیلی دلم تنگ شده واسه ی دیدن بازی قدیمیای استقلال... منصوریان.مجیدی.علیرضا اکبرپور.پاشازاده.زرینچه...

شاید هم یک روز توی ۶۰ سالگی دوباره طرفدار فوتبال شدیم.خدا رو چه دیدید.

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 13 مهر1387 و ساعت 8:36 بعد از ظهر |
در بطری رو که باز میکنم آب گرد و خاک سنگ قبری رو که در زیر آن مادر و فرزندی آرمیده اند رو پاک میکنه و خاطرات سالهای نوجوانی رو در  ذهن من زنده...

پنجشنبه ها فوتبال شرطی بازی میکردیم و من همیشه بازنده بودم وبرای اینکه شرط رو ندم آخرای بازی یا توپ رو سوراخ میکردم یا دعوا راه مینداختم...یا جمعه ها که کل خیابونهای تهران رو با دوچرخه طی میکردیم...

هفت سال میگذره.از اون پنجشنبه ای که پول تو جیبی رو که گرفته بودم تا باهاش برم فوتبال رو دادم به آژانس تا من رو تا بهشت زهرا ببره...

نمیدونم چرا بعضی وقتها که پدرش رو تو بام تهران میبینم روم نمیشه برم جلو و خودم رو معرفی کنم...اصلا که چی؟چی بگم؟...بگم من رو یادته؟ میومدم دم خونتون دنبال پسرت.بگم هنوز بعد از هفت سال یه امانتی دست من مونده.میخوای بیارم دم خونتون؟

صدای بوق ماشین که میاد.میفهمم وقت رفتنه.بلند میشم که برم اما نگاهم میفته به چیزی که همیشه توجهم رو جلب میکرده:

تولد: ۳۱/۳...وفات: ۳۱/۳...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 1 مهر1387 و ساعت 5:23 بعد از ظهر |