
قلعه رودخان-گیلان-۲۳ مهر
انصافا عکس قشنگی شد.

ماسوله-۲۳ مهر ۸۷

قلعه رودخان-گیلان-۲۳ مهر
انصافا عکس قشنگی شد.

ماسوله-۲۳ مهر ۸۷
اما نمیدونم چرا الان دیگه اصلا برام مهم نیست.ببرن...ببازن...سالی یک دفعه هم فوتبال نگاه نمیکنم...اما خدا وکیلی دلم تنگ شده واسه ی دیدن بازی قدیمیای استقلال... منصوریان.مجیدی.علیرضا اکبرپور.پاشازاده.زرینچه...
شاید هم یک روز توی ۶۰ سالگی دوباره طرفدار فوتبال شدیم.خدا رو چه دیدید.
پنجشنبه ها فوتبال شرطی بازی میکردیم و من همیشه بازنده بودم وبرای اینکه شرط رو ندم آخرای بازی یا توپ رو سوراخ میکردم یا دعوا راه مینداختم...یا جمعه ها که کل خیابونهای تهران رو با دوچرخه طی میکردیم...
هفت سال میگذره.از اون پنجشنبه ای که پول تو جیبی رو که گرفته بودم تا باهاش برم فوتبال رو دادم به آژانس تا من رو تا بهشت زهرا ببره...
نمیدونم چرا بعضی وقتها که پدرش رو تو بام تهران میبینم روم نمیشه برم جلو و خودم رو معرفی کنم...اصلا که چی؟چی بگم؟...بگم من رو یادته؟ میومدم دم خونتون دنبال پسرت.بگم هنوز بعد از هفت سال یه امانتی دست من مونده.میخوای بیارم دم خونتون؟
صدای بوق ماشین که میاد.میفهمم وقت رفتنه.بلند میشم که برم اما نگاهم میفته به چیزی که همیشه توجهم رو جلب میکرده:
تولد: ۳۱/۳...وفات: ۳۱/۳...