به تکه کاغذی که درون دستم مچاله شده نگاهی می اندازم می اندازم و آهی میکشم.شماره ۱۶۵.تعداد افراد درصف ۳۱.زمان تقریبی انتظار ۵۰ دقیقه...
یک ماشین گشت پلیس جلوی بانک نگه میداره.مامور پلیس میاد داخل بانک تا دفترچه ای که مربوط به گزارش روزانه امنیت بانک هستش رو امضا کنه.موقع برگشتن از جلوی من که رد میشه نیشخندی میزنم و میگم خسته نباشی سرکار...تشکر میکنه و میره...اما من قیافش خوب یادمه.
حدود ۲ سال پیش بود که برای انجام کاری به یک بانک توی محل رفته بودم.یه پرینت از حسابم گرفته بودم و نشسته بودم داشتم میخوندمش که یه مامور پلیس اومد نشست بغلم.نگاهی بهش انداختم و گفتم خسته نباشی سرکار...گفت مرسی چه خبر؟ من که یکمی جا خورده بودم لبخندی زدم و چیزی نگفتم...
یکمی که گذشت دیدم موبایلم رو که روی میز بود برداشته و داره اینور و اونور میکنه.گفتم قابل نداره سرکار. یه مقدار اومد نزدیکتر و با لهجه ی شمالی بهم گفت:ببینم از اون فیلما نداری؟
من که برق از سرم پریده بود گفتم نه والا!کدوم فیلما...گفت ببین من حالم خیلی خرابه.یه چند تا از اون فیلمات نشون بده.دیشب یه فیلم برام آوردن از اول تا آخر....شروع کرد واسه ی من بد بخت تعریف کردن فیلم سو*پر...
پرسیدم وظیفه ای؟ گفت نه بابا من ۱۰ سال سابقه کار دارم.گفتم متاهلی؟ گفت آره تازگی پدر هم شدم.بعد شروع کرد جریان زایمان زنش رو واسه من تعریف کردن که نمیدونم بند ناف پیچیده دور گردن بچه و مجبور شدن سزارین کنن و ... خواستم بگم آخه سزارین زن تو به من چه ربطی داره؟راسته میگن این رشتیا یه چیزیشون میشه ها...
سرتون رو درد نیارم این بابا گیر داده بود و هی این دکمه های موبایل مارو میزد تا بالاخره یه صور قبیحه ای.بندنافی.چیزی ظاهر بشه...منم که دیدم اوضاع خیلی خرابه با هر بدبختی موبایل رو از دستش پس گرفتم و آماده ی فرار شدم...اما مگه ول میکرد؟ گفت ببین من فردا اینجام یه دونه از اون فیلما بذار توی یه پاکت نامه وردار بیار. منم که دیگه به ... خوردن افتاده بودم گفتم باشه اتفاقا یه چندتا جدیدش رو دارم واست میارم.بعدش یه اسم الکی بهش گفتم وفرار...
یاد این جریان که میفتم هم خنده ام میگیره هم یه جورایی دلم میسوزه.بهر حال هرچی بود چند دفعه توی ۲ ساله اسباب خنده ی ماروتوی جمع فراهم کرد...
+ نوشته شده توسط در سه شنبه 5 شهریور1387 و ساعت
3:0 بعد از ظهر |