تبليغاتX
دو کلمه حرف
یادمه چند وقت پیش که بهشت زهرا رفته بودم.توی غسالخونه و وسط گریه زاری ملت چند نفر موبایلشون رو در آورده بودن و داشتن از شست و شوی مرده فیلم میگرفتن.یک ساعت بعد وقتی مرده رو توی قبر میذاشتن ۳تا موبایل همزمان خاک بر سر شدن مرده رو ضبط میکرد...

توی پارک طالقانی دختر و پسری نزدیک هم نشسته اند-شاید نزدیکتر از حد معمول-پسرکی که روبروی آنها نشسته سعی میکنه که  اونها نفهمند که در حال عکس گرفتنه...

در میدان بهارستان دعوای شدیدی شده خیابون بند اومده.نگاهم به اتوبوس شرکت واحد میفته.بیست تا دست همراه با موبایل از پنجره اومده بیرون...

گاهی اوقات فکر میکنم این ملت دیوانه اند.

پینوشت: امروز توی روزنامه خوندم که یه شخصیت خیلی معروف مذهبی گفته که خطر تلفن همراه از خطر مواد مخدر بیشتره.این حرف که دیگه واقعا از اون حرفهاست. ولی چیزی که هست اینه که بی فرهنگی و بیشعوری ما از همه چیز بدتره.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت 2:32 بعد از ظهر |
بسته قرص رو بهش نشون میدم و میگم یه نگاه بهش بکن دکتر.عوارضش چیه؟ میگه سردرد.تهوع.بیحالی و... درضمن یادت باشه که آنتی بیوتیک رو یک هفته باید بخوری وگرنه بدنت نسبت بهش مقاوم میشه و دفعات بعدی اثر نمیکنه...

بهش میگم آخه خواهر من پس فردا که ماه رمضونه چه جوری یک هفته بخورم؟

مشکل خودته سهراب.نمیخوری به درک! من اونی رو که باید گفتم. حرف که گوش نمیکنی این همه روزه گرفتی این یک هفته رو نگیر...

...بچه که بودم همیشه ماه رمضون سحرها با مادرم بلند میشدم و سحری میخوردم اما از بس سر به هوا بودم تا افطار چند وعده غذا میخوردم...یکمی که بزرگتر شدم بابام نمیذاشت روزه بگیرم و کلی باهام دعوا میکرد.اما از حدود ۱۵...۱۶ سالگی همه اش رو گرفتم و یه دونه هم جا نمونده...

ماه رمضون رو دوست دارم. نه به خاطر روزه گرفتنهاش... بلکه برای خاطره های خوبی که ازش دارم به خاطر حس خوبی که داره.بخاطر بوی خوبی که میده...

...یه نگاه عاقل اندر سفیه میندازه و میگه:چی شد سر ساعت بیدارت کنم قرصت رو بخوری؟

نه نمیخوام دیگه قرص بخورم.

نخور.هم باید نسخه بنویسم.هم برم بخرم. هم منتت رو بکشم که بخوری.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 13 شهریور1387 و ساعت 6:5 بعد از ظهر |
به تکه کاغذی که درون دستم مچاله شده نگاهی می اندازم می اندازم و آهی میکشم.شماره ۱۶۵.تعداد افراد درصف ۳۱.زمان تقریبی انتظار ۵۰ دقیقه...

یک ماشین گشت پلیس جلوی بانک نگه میداره.مامور پلیس میاد داخل بانک تا دفترچه ای که مربوط به گزارش روزانه امنیت بانک هستش رو امضا کنه.موقع برگشتن از جلوی من که رد میشه نیشخندی میزنم و میگم خسته نباشی سرکار...تشکر میکنه و میره...اما من قیافش خوب یادمه.

حدود ۲ سال پیش بود که برای انجام کاری به یک بانک توی محل رفته بودم.یه پرینت از حسابم گرفته بودم و نشسته بودم داشتم میخوندمش که یه مامور پلیس اومد نشست بغلم.نگاهی بهش انداختم و گفتم خسته نباشی سرکار...گفت مرسی چه خبر؟ من که یکمی جا خورده بودم لبخندی زدم و چیزی نگفتم...

یکمی که گذشت دیدم موبایلم رو که روی میز بود برداشته و داره اینور و اونور میکنه.گفتم قابل نداره سرکار. یه مقدار اومد نزدیکتر و با لهجه ی شمالی بهم گفت:ببینم از اون فیلما نداری؟

من که برق از سرم پریده بود گفتم نه والا!کدوم فیلما...گفت ببین من حالم خیلی خرابه.یه چند تا از اون فیلمات نشون بده.دیشب یه فیلم برام آوردن از اول تا آخر....شروع کرد واسه ی من بد بخت تعریف کردن فیلم سو*پر...

پرسیدم وظیفه ای؟ گفت نه بابا من ۱۰ سال سابقه کار دارم.گفتم متاهلی؟ گفت آره تازگی پدر هم شدم.بعد شروع کرد جریان زایمان زنش رو واسه من تعریف کردن که نمیدونم بند ناف پیچیده دور گردن بچه و مجبور شدن سزارین کنن و ... خواستم بگم آخه سزارین زن تو به من چه ربطی داره؟راسته میگن این رشتیا یه چیزیشون میشه ها...

سرتون رو درد نیارم این بابا گیر داده بود و هی این دکمه های موبایل مارو میزد تا بالاخره یه صور قبیحه ای.بندنافی.چیزی ظاهر بشه...منم که دیدم اوضاع خیلی خرابه با هر بدبختی موبایل رو از دستش پس گرفتم و آماده ی فرار شدم...اما مگه ول میکرد؟ گفت ببین من فردا اینجام یه دونه از اون فیلما بذار توی یه پاکت نامه وردار بیار. منم که دیگه به ... خوردن افتاده بودم گفتم باشه اتفاقا یه چندتا جدیدش رو دارم واست میارم.بعدش یه اسم الکی بهش گفتم وفرار...

یاد این جریان که میفتم هم خنده ام میگیره هم یه جورایی دلم میسوزه.بهر حال هرچی بود چند دفعه توی ۲ ساله اسباب خنده ی ماروتوی جمع فراهم کرد...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 5 شهریور1387 و ساعت 3:0 بعد از ظهر |