تبليغاتX
دو کلمه حرف
فکر میکنم هم رشته ی ما نبود چون تا به حال ندیده بودمش.اوائل فکر میکردم هر روز سرش رو با تیغ میزنه. اما از فاصله ی نزدیک که دیدمش متوجه شدم حتی جای ابروها و مژه ها هم خالیه.

دوست ندارم زیاد توی مسائل خصوصی مردم دخالت کنم.واسه ی همین دیگه به این موضوع توجهی نکردم.

اما کنجکاوی استادمون یک روز گل کرد و ازش پرسید: ببخشید آقای ... اشکالی نداره یک سوالی بپرسم؟شما هر روز سرت رو با تیغ میزنی؟

جواب داد: نه استاد! من پدرم سال گذشته فوت کرد.بهمین خاطر دچار یک شوک عصبی شدم.واسه ی همین تمام موهای بدنم ریخت.نمیدونم! شاید یک روزی برگرده.شاید هم نه!

اسم این بیماری آلو*پشیاست.و فکر میکنم معروفترین فردی که تا به حال بهش دچار شده کولینا داور معروف ایتالیایی باشه...

توی دلم گفتم آخه استاد مرض داری توی جمع از ملت سوال شخصی میپرسی؟

+ نوشته شده توسط در جمعه 25 مرداد1387 و ساعت 10:50 قبل از ظهر |
به زبان انگلیسی ادامه میده: تا ۱۷ سالگی توی شهر دالاس آمریکا زندگی میکردم.الان ۱۰ ساله که به ایران اومدم.توی یک شرکت به عنوان مشاور تجاری کار میکنم و روزهای آخر هفته هم میام اینجا برای تدریس زبان.البته احتیاجی به درآمدش ندارم ولی از تدریس لذت میبرم...

نوید ازش میپرسه چرا آمریکا نموندید؟ جواب میده: همون سالهایی هم که بودم مجبور بودم باشم.چون تحت معاینات پزشکی بودم...

درسته که ورزشکاره ولی کمی سخت حرکت میکنه.با همون سختی خودش رو به پشت میزش میرسونه و ادامه میده: because i was a guy on wheelchair

بهش تبریک میگیم که تونسته سلامتیش رو دوباره بدست بیاره. از زندگی رو ویلچر میگه. از اینکه سخت تر از مشکلات جسمی که داشت مشکلات روحی بود.از احساسی غمی که با دیدن بعضی آدمها بهش دست میداده از نگاهی که دیگران بهش داشتن...

دارم دربارش فکر میکنم. توی این ۱۶ ترمی که کیش بودم استاد به این باحالی نداشتم. خوش اخلاق باحال.خوشتیپ.ورزشکار.مودب.لهجه ی عالی...... همه صفات خوب رو باهم داره...

زنگ میخوره و وقت ترک کلاسه.از جلوش که رد میشم میگم خسته نباشید استاد.میگه امروز یکم خسته بودی سهراب...میگم آره یه چند روزه مریض احوالم ولی خوب میشم به زودی...

استاد امکان داره شماره موبایلتون رو بدید که بیشتر با هم آشنا بشیم؟

: چرا که نه؟

پینوشت: دارم فکر میکنم به اینکه همیشه انسانهای نیک دچار بیماری میشن؟ یا بیماری انسانها باعث میشه که تبدیل به انسانهای نیک بشن؟

+ نوشته شده توسط در جمعه 11 مرداد1387 و ساعت 9:42 قبل از ظهر |
نوشته ای از مسعود من را وامیدارد تا سری دوباره به مکانی بزنم که چند سال بود از آنجا جدا شده بودم.جایی که برای من پر از خاطره بود...

وارد ساختمان قدیمی که میشوم کارمندان مشغول کارند.تقریبا همان آدمهای قبل. نگاهم به خدمتکار می افتد.لبخندی میزنم : چطوری آقا مراد؟  چند ثانیه به من زل میزند و میگوید: سلام مهندس زندی...

اینکه اینجا مرا به نام زندی صدا میکنند هم داستانی دارد  برای خودش. یاد زندی واقعی بخیر! امیدوارم هر جا که هست خوش باشد.

وارد سالن که میشوم همه ی آدمها غریبه اند! یادش به خیر! یه زمانی فقط یک ربع زودتر می آمدم که وقت کنم با همه دست بدهم.یه زمانی بهترین رفیق من اینجا نشسته بود.بهترین رفیق من که الان هزاران کیلومتر با من فاصله داره...

اما جای یک نفر خالیست.پیرمرد نگهبان که خیلی دوست داشتم او را ببینم.

کتابفروش دم در هم مانند همیشه لباس سیاه بر تن دارد.نا خود آگاه از ترس اینکه دو باره گردنم کار بیاندازد از جلویش سریع رد میشوم.

وارد محوطه که میشوم نگاهم به پنجره می افتد.به رسم سابق به کنار آن تکیه میکنم و نگاهی به اطراف میکنم.همیشه دم غروب اینجا مینشستم و ناخودآگاه به آینده ی خودم فکر میکردم که چه سرنوشتی خواهم داشتم...

وقت رفتن است.اما کاش حداقل یک نفر از دوستان آنجا بود.

یاد تمامشان بخیر!

مسعود عزیز! دیشب اندیشه غریبه بود...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 8:52 بعد از ظهر |