نوشته ای از مسعود من را وامیدارد تا سری دوباره به مکانی بزنم که چند سال بود از آنجا جدا شده بودم.جایی که برای من پر از خاطره بود...
وارد ساختمان قدیمی که میشوم کارمندان مشغول کارند.تقریبا همان آدمهای قبل. نگاهم به خدمتکار می افتد.لبخندی میزنم : چطوری آقا مراد؟ چند ثانیه به من زل میزند و میگوید: سلام مهندس زندی...
اینکه اینجا مرا به نام زندی صدا میکنند هم داستانی دارد برای خودش. یاد زندی واقعی بخیر! امیدوارم هر جا که هست خوش باشد.
وارد سالن که میشوم همه ی آدمها غریبه اند! یادش به خیر! یه زمانی فقط یک ربع زودتر می آمدم که وقت کنم با همه دست بدهم.یه زمانی بهترین رفیق من اینجا نشسته بود.بهترین رفیق من که الان هزاران کیلومتر با من فاصله داره...
اما جای یک نفر خالیست.پیرمرد نگهبان که خیلی دوست داشتم او را ببینم.
کتابفروش دم در هم مانند همیشه لباس سیاه بر تن دارد.نا خود آگاه از ترس اینکه دو باره گردنم کار بیاندازد از جلویش سریع رد میشوم.
وارد محوطه که میشوم نگاهم به پنجره می افتد.به رسم سابق به کنار آن تکیه میکنم و نگاهی به اطراف میکنم.همیشه دم غروب اینجا مینشستم و ناخودآگاه به آینده ی خودم فکر میکردم که چه سرنوشتی خواهم داشتم...
وقت رفتن است.اما کاش حداقل یک نفر از دوستان آنجا بود.
یاد تمامشان بخیر!
مسعود عزیز! دیشب اندیشه غریبه بود...
+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت
8:52 بعد از ظهر |