تبليغاتX
دو کلمه حرف
سرش رو کرد توی ماشین به راننده گفت آقا انقلاب تشریف میبرید؟بعدش اومد عقب و نشست بغل من...

از اول شروع کرد به حرف زدن...

-عجب خیابونها شلوغه.این دولت خاک بر سر بنزین رو سهمیه بندی کرد ولی باز هم هیچ غلطی نتونست بکنه راه حلش اینه که....

لبخندی زدم و چیزی نگفتم.۲ دقیقه گذشت.

-پسرم این ظرف ماست رو میبینی! زمان شاه میخریدیم ۲ قران.حالا شده ۱۲۰۰ تومن.تازه دیگه نه ماست اون ماست قدیمه نه شیر اون شیر قدیمه.نه گاوها غذاشون مثل سابقه!!! این حکومت با مردم چه که نکرد...

 اندکی گذشت و حاج آقای ما رفت سراغ بحث غنی سازی.این احمدی نژاد به جای اینکه فکر و ذکرش غنی سازی باشه باید روابط خارجیش رو تقویت کننده...

-دیدم طرف زیادی گیره! از ترس به وسط اومدن حسن نصرالله  گرفته تا مونیکا بلوچی صورتم رو کردم اونور...

جوونهای قدیم وقتی یه بزرگتر باهاشون صحبت میکرد انقدر ادب و تربیت داشتن که گوش بدن...

گفتم حاج آقا فعلا ما هرچی میکشیم از دست این جوونای قدیمه...

پی نوشت:

ویژگی ما ایرانیها:

ماشالله در تمام موضوعات صاحب نظر هستیم.مخصوصا سیاست.بزرگترین کارمون هم اینه که در تاکسی و اتوبوس به حکومت فحش میدیم و راه کارهای مفید ارائه میکنیم.پای عمل هم  که میرسه مشخصه چیکاره هستیم.

از این منتقد بودن هم تنها یک چیز میخواهیم و اون تایید شدن توسط دیگرانه...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت 3:9 بعد از ظهر |
دلم میخواد گیر بدم به سیستم آموزشی و بگم که استعداد بچه هارو داغون میکنه ولی حرفم رو پس میگیرم و میگم بعضی وقتها مشکل از خود آدمهاست...

بچه مدرسه ای که بودم همیشه جزو بهترینها بودم.همیشه سر صف بهم جایزه میدادن.اول راهنمایی بودم که یک وسیله ی الکتریکی درست کردم که توی نمایشگاه مدرسه برنده شد.همیشه هر وقت توی خونه یک چیز برقی خراب میشد قبل از اینکه تعمیرکار برسه من دل و روده اش رو میریختم بیرون.

دبیرستان که بودم بعد از تموم شدن کلاس میموندم مدرسه و به یکی دوتا از بچه ها فیزیک و ریاضی درس میدادم.

تا رسیدیم به کنکور.مدرسه و کلاس کنکور و آزمونهای هفتگی و هزار تا کوفت و زهر ماردیگه همچین اوضاع رو خر تو خر کرده بود که اصلا نفهمیدم چی شد که قبول شدم.ولی از اونجایی که من رشته ای غیر از برق و یا مکانیک رو دوست نداشتم دلم به ریاضی کاربردی راضی نشد و انصراف دادم.

سال بعد به هرترتیبی بود قبول شدم.سراسری شهرستان و آزاد تهران.از اونجایی که حوصله ی یک لحظه شهرستان موندن رو نداشتم با تمام مزیتهایی که یک دانشگاه سراسری معتبر داشت عطای آن را به لقایش بخشیدم و تهران موندم.اما بعد از ورود به دانشگاه بزرگترین اشتباه ممکن رو کردم:

قبول شدن در کنکور آنچنان دماری از روزگار ما در آورد که با قبولی توی دانشگاه فکر کردم همه چیز تموم شده و دیگر دوره ی رنج کشیدن به پایان رسیده.غافل از این که سخت در اشتباه بودم...

تازه رسیده بودیم به اول خوشی! هر شب بیرون بودم.هر روز با یه نفر میچرخیدم.شب زنده داری میکردم اما دیگه نه برای درس! اصلا سر کلاسها هم نمیرفتم تا جاییکه چندتاشون حذفم کردن.اوائل بخاطر عمومی و پایه ای بودن درسها بخیر گذشت.اما بعد از اون فاجعه شروع شد.دیگه نه استادها شوخی داشتن نه درسها! دیگه ریاضی ۲ نبود که ۲ روز قبل از امتحان شروع کنی به خوندن و پاس کنی بره...

ترم بعد تمام درسهام رو افتادم.شوک بزرگی بود.از دوستام هم عقب افتادم.کاری نمیشد کرد جز اینکه به انتظار ترم بعد نشست.اما اثر روحی روانی این اتفاق انقدر زیاد بود که ترم بعدش سر اولین امتحان که به شدت عصبی شده بودم امتحان رو حسابی خراب کردم و بعدشم افسردگی شدید گرفتم تا جائیکه بقیه امتحانها رو ندادم...

بگذریم...الان چند وقتی میشه که خداروشکر همه چیز رو به راه شده.اما هنوز هم جدا از اشتباهات خودم به این فکر میکنم که واقعا همه جای کار اشکال داره.پدر طرف در میاد تا وارد دانشگاه بشه بعدش که وارد شد ولش میکنن به امان خدا.نه یه استاد راهنما نه هیچی! وقتی همه درسهات رو میفتی کسی نمیاد بگه بالای چشمت ابروئه وقتی هم که تو امتحانا شرکت نمیکنی کسی نمیپرسه تو چه مرگت بود که نیومدی...

+ نوشته شده توسط در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 11:47 بعد از ظهر |