تبليغاتX
دو کلمه حرف
مانی مسیحا را میخوانم.روحم را تلطیف میکند.به باورم میرساند که هنوز هم در این دنیای مادی عشقهای پاک و ستودنی وجود دارد.باور به وجود احساساتی بدون آلایش...

اندیشه های مسعود عزیزم را میخوانم.تحسینش میکنم که از معدود افرادی است که فکر میکند ومینویسد.و من را به فکر کردن وا میدارد.و در عین حال احساس مناظره را شدیدا در من شعله ور میکند.

آریایی عزیز و دوست داشتنی را میخوانم.نمونه ای از یک انسان دانا که گوش میکند و صبورانه پاسخ میدهد.در محیطی امن به من اجازه اظهار نظر میدهد و پاسخ های مهربانانه اش تاریکی های ذهنم را روشن میکند.

پراکنده گویی های یک دختر ایرانی را میخوانم و به وجود چنین  وبلاگی افتخار میکنم.از نوشته های آموزنده اش تا اشعاری که استادانه می سراید.تا آنجا که وقتی خبر از ننوشتن میدهد دلتنگم میکند.

یک پنجره برای پرواز را میخوانم.دغدغه های خودم را در آن میخوانم.از فشار درسها گرفته تا دلتنگی ها و نامردمی اهل روزگار.گویی که خود در وبلاگی دیگر سخن میگویم.

و کامنت کسی که همیشه منتظرش میمانم تا فارغ از محتوا دلگرمی یک حضور را به من بدهد و انگیزه ای باشد برای نوشتنهای بعدی...

تمام اینها دنیای مجازی کوچک من است که به آن عادت کردم و هر چند که گرفتاریها و مشغله ها اجازه بیشتر نوشتن را نمیدهند.اما از خواندن و تفکر کردن در دیگر نوشته ها لذت میبرم و هر روزه تکرارش میکنم.

+ نوشته شده توسط در جمعه 23 فروردین1387 و ساعت 3:31 بعد از ظهر |
بی حوصلگی هم عالمی دارد برای خودش.بعد از سه هفته تعطیلی تازه ساعت ۱۲ شب یادم افتاده که درس بخوانم.

از الکترونیک شروع میکنم خیلی وحشتناکه اصلا درس الان نیست باید اول صبح خوندش که مغز درست کار میکنه.میبندم و میرم سراغ مدار منطقی.حوصله میخواد که من ندارم اون رو هم میبندم و میرم سراغ انقلاب اسلامی وریشه های آن.افت کلاس داره! میذارمش کنار. سری به وبلاگهای دوستان میزنم که هیچ کس چیزی ننوشته...

واقعا نمیدونم فلسفه ی سه هفته تعطیلی مملکت چیه؟جز این که آدم رو تنبل تر بکنه هیچی نداره.توی این سه هفته هیچ کارمثبتی نکردم.من که هیچ وقت دیر تر از ساعت ۷ از خواب بلند نمیشدم تا نزدیک ۱۱ میخوابیدم و بقیه روز هم خمار بودم.دیگه حالم بهم خورد از اینکه هرشب با دوستام برم بیرون.

داشتم فکر میکردم عید برای اونهایی خوبه که پا میشن دو هفته میرن شمال یا یه سفر بهتر مثل ترکیه و... البته یک نکته مثبت هم برای ما داره که از برکت رفتن این عزیزان شهر کمی خلوت میشه و دیگه لازم نیست در ترافیک دیوانه کننده ی این شهر خراب با نگاهی اندوهبار به درجه ی بنزین نگاه کنم.

واقعا راست میگن که همه چیز این کشور باید بهم بیاد.

پینوشت۱:چند روزه چشمام خوب نمیبینه سر درد هم دارم.اگه عینکی بشم خودکشی میکنم.

پینوشت۲:فرانک عزیز چند روزه که زندگی مشترک رو آغاز کرده اند.براشون آرزوی خوشبختی و شادکامی رو دارم.

+ نوشته شده توسط در شنبه 17 فروردین1387 و ساعت 1:0 قبل از ظهر |
به منزل یکی از همسایگان قدیمی میروم.دقیقا دیوار به دیوار خانه ی قدیم ما.این دو خانه کاملا مشابه هم ساخته شده بودند.اما از خانه ی دوم اکنون اثری باقی نیست.

وارد که میشوم به یکباره تمام خاطرات دوران کودکی و  نوجوانی در ذهنم زنده میگردد.نگاهی به اتاق پدرم می اندازم که هر وقت شبها دیر به خانه میرسیدم با ترس از کنار آن رد میشدم.به آشپزخانه که مادر همیشه مشغول زحمت کشیدن در آن بود.به زیر پله ی گرم و دنج که گاه پناه زمستانی من بود و گاه محل استتار هنگام بازیهای کودکانه...

به طبقه ی دوم میروم.به اتاقم.ناگهان اشک در چشمانم حلقه میزند.اتاق زیبا و دوست داشتنی من.سالها در این اتاق زندگی کردم درس خواندم و گاه خود را حبس کردم.

از پنجره ی اتاقم نگاهی به بیرون می اندازم به حیاط به کوچه... سه یا چهار ساله بودم که مهدی صبحها سرش رو زیر در حیاط میکرد و من رو صدا میزد.اندکی بعد این صدا تبدیل به سوت شد و در این اواخر تبدیل به بوق ماشین.

بر میگردم پایین.رنگ و روی چهره حال و احوالم را به اطلاع دوستان میرساند.انتظاری نداشتم جز اینکه احمقانه سر تکان بدهند وبگویند یاد خانه کردی؟یادش بخیر!

نمیدانم این یادش بخیر را دلم تایید میکند یا نه.میدانم که خانه در و دیوار مهربانی نداشت.

وقت رفتن است.از کوچه نگاهی به ساختمان بلند که جای خانه ویلایی ساخته شده است می اندازم.از دوستم که دستی هم در ملک و زمین دارد میپرسم اگر ما این ملک رو نگهداشته بودیم الان چقدر ارزش داشت؟ جواب را که میشنوم مغزم در حال سوت کشیدن است.شاید اگر بدهی ها کمر پدر را نشکسته بود آن وقت ما هم در زمره ی متمولین درجه یک بودیم.

خدا رو شکر میکنم به خاطر سلامتی و امنیتی که بمن ارزانی داشته و بخاطر بلاهایی که با رحمتش رد کرده.سوار ماشین میشوم و میروم.اما خاطرات هنوز با من است.خاطراتی نه چندان خوش!

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 3 فروردین1387 و ساعت 3:6 بعد از ظهر |