اندیشه های مسعود عزیزم را میخوانم.تحسینش میکنم که از معدود افرادی است که فکر میکند ومینویسد.و من را به فکر کردن وا میدارد.و در عین حال احساس مناظره را شدیدا در من شعله ور میکند.
آریایی عزیز و دوست داشتنی را میخوانم.نمونه ای از یک انسان دانا که گوش میکند و صبورانه پاسخ میدهد.در محیطی امن به من اجازه اظهار نظر میدهد و پاسخ های مهربانانه اش تاریکی های ذهنم را روشن میکند.
پراکنده گویی های یک دختر ایرانی را میخوانم و به وجود چنین وبلاگی افتخار میکنم.از نوشته های آموزنده اش تا اشعاری که استادانه می سراید.تا آنجا که وقتی خبر از ننوشتن میدهد دلتنگم میکند.
یک پنجره برای پرواز را میخوانم.دغدغه های خودم را در آن میخوانم.از فشار درسها گرفته تا دلتنگی ها و نامردمی اهل روزگار.گویی که خود در وبلاگی دیگر سخن میگویم.
و کامنت کسی که همیشه منتظرش میمانم تا فارغ از محتوا دلگرمی یک حضور را به من بدهد و انگیزه ای باشد برای نوشتنهای بعدی...
تمام اینها دنیای مجازی کوچک من است که به آن عادت کردم و هر چند که گرفتاریها و مشغله ها اجازه بیشتر نوشتن را نمیدهند.اما از خواندن و تفکر کردن در دیگر نوشته ها لذت میبرم و هر روزه تکرارش میکنم.
