تبليغاتX
دو کلمه حرف
فرانک و نسیم من رو به دو تا بازی جداگانه دعوت کردند.اولا از هردوشون ممنونم دوما معذرت میخوام که یکم دیر شد.

بازی اول

قراره که ترانه های خاطره انگیز و مورد علاقه ام رو بگم.

۱-بدون شک اولین ترانه ای که به ذهنم میرسه "باغ بارون زده" ی سیاوش قمیشیه.که هنوز هم با اینکه هزار بار اون رو گوش دادم باز هم من رو میبره توی حال و هوای خودم و اشکم رو در میاره.

من از صدای گریه ی تو به غربت بارون رسیدم      تو چشمات باغ بارون زده دیدم.

...تو مثل شهر کوچیک من هنوز برام خاطره سازی      هنوزم قبله ی معصوم نمازی

۲-یادم میاد اون روزها که تازه با سارا آشنا شده بودم ماشین من یه ضبط داغون داشت که اون ضبط هم یه دونه نوار داشت که یه آلبوم قدیمی از شادمهر عقیلی بود به نام "دهاتی" که ما همش همونو گوش میکردیم و من هنوز هم بیاد اون روزها بعضی وقتها اون آهنگ رو گوش میدم.

۳- سه سال پیش که برای ادامه تحصیل به کرمانشاه رفتم تنها امکاناتی که داشتم یک واکمن بود با یک کاست از معین با این آهنگ که من از صبح تا شب توی یه اتاق همینو گوش میدادم.

میون باور وتردید...میون عشق و معما... با تو هر نفس غنیمت...

درسته که بعد از یک هفته از دانشگاه انصراف دادم ولی هنوز هم این آهنگ من رو بیاد غروبهای غربت میندازه.

۴-اوج هنر وزیبایی در ترانه ی "قصه ی امیر" باعث شده تا هروقت ازم میپرسن خواننده ای مورد علاقت کیه جواب میدم سیاوش قمیشی.

بی سرانجام توی فکر آسمونه که بباره       بلکه تو قطره ی بارون بتونه اشک خدارو هم ببینه

نمیدونه حتی اشکم دیگه فایده ای نداره

۵-ترانه ی "پرسه " ی سیاوش قمیشی برام دنیایی از خاطره است.

۶-ترانه ی "نازی" از شهرام کاشانی.من رو یاد عروسی خواهرم میندازه که چقدر خوشحال بودم از شر خودش و کارهاش خلاص شده بودم.از خوشحالی داشتم میمردم.

۷-ترانه ی "چکاوک" از داریوش اقبالی.


بازی دوم

زیباترین نقاشی خدا!

غروب زیبا!

حرفهای زیادی برای گفتن دارد!

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 14 اسفند1386 و ساعت 12:25 بعد از ظهر |
صدای بلند من رو که در حال قدم زدن تو خیابون هستم رو یکم تکون میده.از دور چندتا بچه مدرسه ای رو میبینم که در حال فرار هستن.یاد این میفتم که چند روز بیشتر تا چهارشنبه سوری نمونده.این سنت ملی ما که نمیدونم چرا هرچی فکر میکنم جز خاطره بد ازش ندارم...

۱-سال ۱۳۷۷ شب چهار شنبه سوری.

یه پسر بچه ی ۱۳ ساله که همه ی کارهام رو کردم لباسهای خوشگلم رو هم پوشیدم و میخوام امشب حسابی خوش باشم.هنوز پام رو از کوچه بیرون نذاشتم که یه چیزی مثل بمب جلوی پام صدا میکنه و ترکش اون بمب رو صورتم...

صورتم پر خون شده بود.دویدم تو خونه و رفتم تو اتاق و در رو بستم.بابام از طبقه پایین صدا میزنه سهراب تو پیش بچه ها نمیری؟

-نه حوصله ندارم.

-هنوز هم با اینکه سالها میگذره وقتی جلوی آینه میرم جای یک زخم زیر ابرو  من رو یاد اونشب میندازه که خدا میدونه اگه یک سانتیمتر پایینتر میخورد من الان کجا بودم.

۲-سال ۱۳۸۲ یک روز قبل از ۴شنبه سوری

ماشین مهدی قشنگ بود و تک! شاید اون روزها که پای این ماشینهای وارداتی چندان به ایران باز نشده بود این ماشین حرفهای زیادی برای گفتن داشت.

توی یکی از میدونهای محله ی خراب شده ی نارمک در حال رفتن بودیم که یکدفعه یه نارنجک وسط کاپوت ماشین فرود اومد.با صدای انفجار جفتمون شوکه شدیم.نزدیک بود سکته کنم شیشه ی جلوی ماشین کامل سیاه شده بود.کل بدنم داشت میلرزید.به خودم که اومدم دیدم مهدی زیر ۵نفر داره له میشه.چندسال سابقه ی رفاقت حکم کرد که برم کمکش.البته در کتک خوردن! هرچی باشه اونها ۵تا بودن.این شد که دماغم شکست و یه چهارشنبه سوری زیبای دیگه سپری شد.

۳-سال ۱۳۸۴ میدان محسنی

با دوست تازه واردم در حال قدم زدن در پیاده رو بودیم که یکدفعه سرو کله ۲۰ تا موتور پیدا شد.انگار این موتورسوارهای کلاه جیوه ای گشت ضربت فقط مخصوص این شب طراحی شده بودن.با باتوم افتادن به جون ملت بد بختی که وایساده بودن کنار خیابون.من بدبخت هم از ترس چشم چپ شده و دماغ شکسته ی سالهای قبل چهار نعل تا خونه دویدم.

-قضاوت باشه با خودت که در این سنت ملی باید مواظب سرو صورتت باشی یا مواظب پلیس یا مواظب اراذل.

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 11 اسفند1386 و ساعت 0:40 قبل از ظهر |