تبليغاتX
دو کلمه حرف
کسایی که من رو خیلی وقت بود میشناختن همشون اعتراف کردن که تا به حال من رو انقدر داغون ندیده بودن!بهر حال گذشت . کم کم اوضاع به حالت سابق بر میگرده! حالا دیگه مثل سابق میخوابم غذا میخورم و کارهام رو انجام میدم! ولی چرا یکدفعه همه چیز اینجوری شد؟ نمیدونم! شاید همونی باشه که برای یکی از دوستان هم نوشته بودم! مشکلاتی که جمع میشه ناراحتی هایی که رو هم انبار میشن بعد یه دفعه با یه اتفاق حالا نه چندان بزرگ همه با هم میریزن بیرون.

شاید تنها نکته ی مثبتی که اون دو سه هفته داشت این بود که فهمیدم اونقدرها هم که فکر میکنم تنها نیستم.مادری که برای فرزندش دعا میکرد.دوست عزیزی که برام نذر کرد.همکلاسی که یک روزهم از من بی خبر نبود ودوستی که هر روز میومد دم در و احوالم رو میپرسید!

از همشون ممنونم!

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 30 بهمن1385 و ساعت 10:28 بعد از ظهر |