....توی راهروی کتابخونه وایساده بودم که یک خانومی اومد گفت ببخشید ممکنه اقای بهراد رو صدا کنید؟
گفتم باشه.رفتم تو سالن.همه غرق درس بودن.بلند صدا کردم:اقای بهرااااد!
اقا اونجا ریخت بهم همه صداشون در اومد یه نفر که کم مونده بود منو بزنه.تا اینکه جناب تشریف اورد گفتم یه خانومی بیرون کارت داره.
از فرداش دیگه باهم سلام علیک میکردیم و همین شروع رفاقت ماشد...
-چند وقت پیش یه جا گیر افتاده بودم بد جوری هم تو درد سر افتاده بودم موبایلو در اووردم شماره ای که هروقت گرفتار میشدم میگرفتمش .....۰۹۱۲۲۰۶ بوق اول رو که خورد به خودم گفتم کجایی بابا این شماره ۶ ماهه واگذار شده .
یاد حرفای این مادر بزرگها افتادم که میگن وقتی یه چیزیو داری قدرشو نمیدونی....
با مهدی ۵ سال بهترین دوستها واسه ی هم بودیم هوای هم رو همیشه داشتیم.هر جا گیر میفتادم اول از همه اونو صدا میکردم اون هم همینطور.خوبه که ادما پشت هم رو خالی نکنن.( ولی جاتون خالی یه دفعه تو نارمک یه کتکی خوردیم که تا چند روز کج راه میرفتیم همینه که الان ادم شدم).
شاید تنها کسی که تو این چند ساله از همه ی کارهای من با خبر بود.همه اینها هم بخاطر این بود که دو رو دو رنگ نبود و در عین حال قابل اعتماد.
شب شماره ی المان رو گرفتم .یه ساعت شروع کرده احوالپرسی...پدر خوبه؟مادر خوبه؟سارا خانوم؟....
میخواستم بزنمش
-اخه که چی پا شدی رفتی خارج؟
