شب قدر امسال هم ازین قاعده مستثنی نبود.یکسال گذشته رو با خودم مرور میکردم خیلی اتفاق داشت.شاید بیشتر از سالهای قبل.بد وخوب.تلخ و شیرین.یاد اقای غفوری افتادم که سال پیش این موقع کنار من نشسته بود و دعا میکرد ولی امسال فوت کرده.به برادرم نگاه میکنم که روبروم نشسته.حلقه ی ازدواجش هم توی دستشه به افراد دیگه ی جمع نگاه میکنم یکی فارغ التحصیل شده یکی دیگه مادرش از دنیا رفته.توی دلم میگم خدا کنه همه ی اتفاق ها خوب باشه.ولی حیف که نمیشه.مثل همیشه بعد از فکر کردن دلم میگیره.دچار اضطراب میشم. همش توی این فکرم که سال دیگه این موقع چه چیزهایی ممکنه پیش اومده باشه؟ بهرحال هرکسی یک سری ارزوها داره و از یکسری چیزها هم میترسه.
فکر میکردم ببینم از پارسال تاحالا چه کار مثبتی کردم؟چقدر برای رسیدن به اون هدفی که چند ماه پیش برای خودم نوشتم تلاش کردم؟چقدر جلو رفتم؟
...شهاب میزنه بهم:
حواست کجاست؟
-هیچی...هیچی.هستم.صفحه ی چنده؟
