تبليغاتX
دو کلمه حرف
روزهای نسبتا نا آرومی رو پشت سر گذاشتم. شاید اصلی ترینش دغدغه ی برگزار شدن یا نشدن امتحانها بود. متاسفانه دهه ی اول تیر هم داره تموم میشه و من یک امتحان بیشتر ندادم. انقدر این بچه ها نشستن کف حیاط و گفتن ما امتحان نمیدیم که آخرش امتحانات رو اختیاری کردن. هرکس میخواد امتحان میده و هرکی نمیخواد بعدا ! حالا این "بعدا" چه موقع است خدا میدونه. ولی باعث شد که دیگه دانشگاه واحد تابستونی نتونه بده و منهم برای فارغ التحصیلی احتیاج شدید به واحد تابستونی داشتم...نمیدونم شاید قسمت این بود.

مطمئن هستم خاطره چیزهایی که این روزها توی خیابونهای شهر دیدم هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه. روزی که توی ترافیک میدون تو.حید(بخونید میدون جنگ) خدا خدا میکردیم تا سرمون رو نبریدن برسیم خونه...همون روز که اتوبان  چمران کلا رو به بالا شده بود و همه در حال فرار بودن...

ظاهرا آرامش درحال برگشتنه. در نگاه اول از بازگشتش خوشحالم. اما یه چیزهایی بد جوری رو مغزمه...نمیخوام اینجا تحلیلش رو بنویسم که این روزها گوش همه از شنیدن حرفهای سیاسی پرشده.

امیدوارم بیشتر از گذشته قدر آرامش و امنیت رو بدونیم...

دوکلمه حرف: کویر عزیز از فیلتر شدن وبلاگت بسی افسوس خوردم. منتظر هستم که خونه ی جدیدت رو معرفی کنی.

دوکلمه حرف۲:ممنون از دوستانی که تا احساس میکنن کم پیدا شدم احوالپرسی میکنن. شرمنده میکنید.

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 7 تیر1388 و ساعت 3:54 بعد از ظهر |
۱- یه دوستی دارم که چند روز دیگه میره خدمت. دلم میخواد یه چیزی براش بگیرم. شنیدم اونجا علافی زیاد دارن. دلم میخواد یه کتابی چیزی براش بگیرم. راهنمایی کنید ممنون میشم...

۲- یه چند روزی گرفتارم . پیشاپیش ببخشید که نمیتونم بیام و بخونم و کامنت بذارم. فکر کنم دفعه ی دیگه که میام همه جا در باره ی رییس جمهور جدید نوشته باشن که متاسفانه شواهد نشون میده دوباره این آقا محمود انتخاب میشه.

۳-من الله توفیق!!!

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 18 خرداد1388 و ساعت 8:1 بعد از ظهر |
دیشب هزار بار به خودم لعنت فرستادم که دم امتحانی یک ساعت و نیم از درس خوندنم زدم تا چیز چیز کردن آقای موسوی رو گوش بدم. از اول هم میدونستم میرحسین ضعیف تر ظاهر میشه. اما انقدر؟ تا آخرین دقایقش حرص میخوردم که یک چیزایی رو بگه اما نگفت. حرص خوردم که درست صحبت کنه. حرص خوردم که مثل یک مرد این همه هوادارش رو روسفید کنه اما نکرد...

آقای موسوی شما حتی از حق خانومت هم نتونستی دفاع کنی. فقط یک جمله گفتی که " خانوم من سالها چیز پژوهی گرده"... پس فردا از حق این مردم چطوری میخوای دفاع کنی؟

 دلم میسوزه وقتی اینهمه شور و حال و روبانهای سبز رو میبینم...

حریف اما خیلی مسلط بود. دقیقا دست روی جاهای حساس گذاشت. میدونست چجوری و به زبون مردم حرف بزنه. اینجاهاست که فن بیان معلوم میشه و ورق رو به نفع طرف عوض میکنه.

خوشحالم که از اول هم هوادار میرحسین نبودم. خوشحالم که روبان سبز نبستم.

مطمئنم که شیخ خیلی خیلی خیلی بهتر مناظره خواهد کرد. امیدوارم حرف دل مردم رو بزنه. منتظر میمونم.

دوکلمه حرف : در همین رابطه بخونید مطلب کویر یکی از دوستان روشنفکرم رو.

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 14 خرداد1388 و ساعت 9:44 قبل از ظهر |
همیشه بحث سن و سال که میشه یه حرفی رو میزنم. میگم تا وقتی زیر هیجده سال بودیم سنمون رو بالاتر میگفتیم. مثلا چهارده رو میگفتیم پونزده یا شونزده رو میگفتیم  هفده... اما از ۱۸ که رد شدیم کار هم برعکس شد. نوزده میشد هیجده و بیست باز دوباره میشد ۱۸....

دیگه الان مطمئنم که فقط خانومها روی سنشون حساس نیستن. فکر میکنم اکثر آدمها اینطوری باشن. فارغ از جنسیت. علاقه به جوون موندن و سرحال بودن و  به سمت پایان نرفتن مرد و زن نداره.

امروز تولدم بود! اس ام اسهای تبریک از بانک  گرفته تا  دوست و آشنا و ...  بود که میرسید.کلی انگیزه داشتم که یه امروز رو واسه ی خودم خوش باشم. خب البته مثل همیشه یه چیزهایی خرابش کرد ولی  بازم خدا رو شکر در کل خوش گذشت. خدا میدونه سال دیگه روز تولدم کجا هستم...

دوکلمه حرف: منظورم از چند جمله آخر پست قبل این بود که به مسخره به اون خانوم که حتی عکس موسوی رو نمیشناخت ولی میخواست بهش رای بده گفتم که این عکس محسن رضاییه . اونوقت یکی اومد گفت که فلان و بمان که به رضایی رای میدی. والا من نه حرف محسن رضایی زدم نه اصلا گفتم که رای میدم. فقط گفتم که عکس یه بنده خدایی دستم بود. پوستر کسی رو خوندن هم دلیل طرفداری نیست. ولی برام سوال پیش اومد که دیگران هم چنین برداشتی کردن؟

+ نوشته شده توسط در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 11:49 بعد از ظهر |
هر آدمی توی زندگی خودش یک سری آدم محبوب داره. هنرمند مورد علاقه ورزشکار مورد علاقه سیاستمدار مورد علاقه...مسلما برای این دوست داشتنها هم ملاکهایی داره...

هیچوقت از این که فرد مورد علاقه ی من محبوب دیگران نباشه ترسی نداشتم. مثلا اینکه توی یک جمع بیان کنم که علی دایی یکی از شخصیت های مورد علاقه ی منه ! و همه بهم بگن ایششش... از چی این یارو خوشت میاد؟ و من براشون استدلالهایی میکنم که حداقل بعد از شنیدن حرفهای من از واکنشی که اولش نشون دادن خجالت میکشن. چون همیشه برای انتخاب کردن گشتم و گشتم و ساعتها فکر کردم. و همیشه یادم بوده که بهترین محبوب ترین نیست...

اینها رو نگفتم که از خودم تعریف کرده باشم خدا روشکر ۹۵ درصد اونهایی که اینجا رو میخونن چیزی بیشتر از یک اسم از من نمیدونن. ولی این رو گفتم که بگم بعضی وقتها دلم به حال مردم میسوزه با این سطح فکری که دارن.

این روزها که بحث انتخابات داغه خیلی حرفهای دیگران رو گوش میدم. اصلا کاری به این ندارم که به کی رای میدن ولی استدلالهایی که میکنن واقعا عجیب و غریبه.

دیروز در حال خوندن یک برگه انتخاباتی بودم که عکس بزرگی از موسوی داشت. یک خانوم متاسفانه تحصیلکرده که نزدیک من نشسته بود گفت شما به کی رای میدی؟ گفتم معلوم نیست. شما چطور؟ گفت من به موسوی. بابا لا اقل خوش تیپه. آدم حسابیه. با تجربه است. میتونه یک کاری برای این مملکت بکنه. راستی اون عکس کیه دستته؟

من که یکمی جا خورده بودم گفتم محسن رضاییه دیگه! نمیشناسی؟ گفت همون که وزیر ارشاد بود؟ گفتم نه بابا اول انقلاب نخست وزیر بود...

و این میشه انتخابات ما...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |
مطمئنم اگه ازم بپرسن که دوست داشتم جای یک شخص دیگه باشم یا نه جوابم منفیه. تا به حال دلم نخواسته که جام با یک نفر دیگه عوض بشه. ولی چیزی که هست اینه که هیچ وقت نتونستم آرزوی رسیدن به یک "من ایده آل " رو کتمان کنم.

از قدیم یادمون دادن که ماهی رو هروقت از آب بگیری تازست. برامون خوندن که مخور غم گذشته...گذشته ها گذشته...اما نمیدونم چرا هیچوقت نمیتونم بهشون عمل کنم. خیلی وقتها که میشینم و با خودم فکر میکنم یاد گذشته میفتم و موقعیت هایی که میتونستم از اونها بهتر استفاده کنم. خلاصه خیلی وقتها کار من میشه حساب و کتاب گذشته...و این فکر کردنها ناخودآگاه با خودش افسردگی هم میاره و آدم افسرده بازدهی تمام کارهاش رو از دست میده...

بهر حال چاره ای نیست. چیزهایی رو هم که گذشته کاریش نمیشه کرد. امیدوارم انقدر عاقل شده باشیم که حداقل از همین الان بهترین استفاده رو بکنیم تا خدای نکرده یک موقع حسرت همین روزها رو نخوریم...

دوکلمه حرف: پست قبل رو که نوشتم چندتا پیغام خصوصی برام رسید که اظهار تاسف کرده بودن از این دیدگاه. ولی واقعیتش اون چیزهایی که نوشتم فقط جوابی بود به سوال یک دوست و بیشتر حالت گلایه داشت تا اینکه واقعا اعتقادات من باشه. ولی بهرحال نوشتمش چون خیلی مشتاق بودم ببینم دیگران چی میگن. که اتفاقا کامنتهای جالبی هم گذاشتن.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 و ساعت 5:27 بعد از ظهر |
دیدم داره از اون سوالهای کلیشه ای میپرسه که من بدم میاد. سعی کردم که یه جوری پیچ بدم و از بحث طفره برم. اما  دیدم راه فراری نیست و تا یک چیزی نگم دست از سرم بر نمیدارند.

مممممم...اگه ۲۴ ساعت مهلت داشتم که جای خدا باشم...

اول از همه یک سر و سامونی به زندگی شخصی خودم میدادم. شاید یک خونه ی بزرگ توی یک کشور خوب...یک شغل با درآمد عالی...دوستان وفادار و خوش مشرب...

بعدش اگه فرصتی باقی مونده بود و ۲۴ ساعت به پایان نرسیده بود شاید بعضی از قوانین این دنیا رو عوض میکردم. تو دنیای من ترسی از بهشت و جهنم وجود نداره. مردمش اسباب بازی من نیستند که امتحانشون کنم و خوب خوبه شون رو پیدا کنم و بفرستمش بهشت... از اون ور هم حال اون بده رو بگیرم و بندازم توی آتیش...

اگه خدا بودم دنبال بهونه نمیگشتم تا اون آقا و خانوم و هزاران نسل بعدشون رو به خاطر خوردن میوه ممنوعه تبعید کنم. اصلا میوه ممنوعه میخواستم چیکار؟ دنبال شر میگشتم؟

اگه خدا بودم نمیتونستم بنشینم و بدبختی آفریده ها رو ببینم. فقرشون رو ببینم بیماریشون رو جنگ و خونریزیشون رو...

مینشستم و یک ساعت فکر میکردم... چرا آفریدمشون این آدمها رو...شاید اگر خدا بودم...

دو کلمه حرف : والا نه کافرم نه نیهیلیست. خودت اگر خدا بودی چیکار میکردی؟

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 و ساعت 6:49 بعد از ظهر |
دیروز توی موسسه یه lecture داشتم در مورد اینکه مصرف مشر.وبات ا.لکلی باید ممنوع باشه یا نه. استدلال هایی داشتم که به نظر خودم خیلی خوب بود. بحث رو با یه آمار شروع کردم که هرسال بیش از 200 نفر بر اثر مصرف مشر.وبات ا.لکلی دست ساز توی ایران کشته میشن. مثلا ماه گذشته توی یکی از شهرهای شمالی 13 نفر توی یک مجلس عروسی بر اثر مصرف نوشیدنیهای دست ساز کشته شدن.

پاسخ به این سوال که چرا چنین اتفاقات تلخی میفته زیاد سخت نیست. محدودیت بیش از حدی که اعمال میشه باعث گسترش شبکه های زیرزمینی میشه که هرکاری که دلشون میخواد میکنن و هرچیزی رو به خورد مردم بدبخت میدن.

من هیچ وقت منکر مضراتی که این چیزها دارند نیستم و عقیده دارم که اگر ممنوعیت شرعی براش وجود داشته به جا و درست بوده. اما یک چیزی رو باید قبول کنیم! توی جامعه گرایش به سمت خیلی کارهایی وجود داره که ما ممنوعش کردیم. گرایش به شنیدن موسیقی. گرایش به سمت مصرف مشر.وبات ا.لکلی. گرایش به سمت روا.بط ج.نسی و ...

تا زمانی که این چیز ها رو انکار میکنیم باعث میشه که جرم و جنایت و مزاحمت و اینها آمار بالایی داشته باشه. پس بهتره که اونها رو بپذیریم و در جامعه در جهت کنترل صحیحشون اقدام کنیم.

و در آخر هم یک جمله گفتم که با استقبال زیادی رو برو شد:

In this country government wants to send people to heaven by force! if I want to go to hell you are not my executor

+ نوشته شده توسط در جمعه 11 اردیبهشت1388 و ساعت 11:28 قبل از ظهر |
یه مهمون کوچولو قراره که به مدت یک ماه و اندی زندگی من رو بهم بریزه...

 خواهرزادمه که میخواد بیاد ایران. یک پسر یکساله که درسته تا به حال ندیدمش اما باور کنید به این زودی هم علاقه نداشتم خودش و مادرش رو زیارت کنم. مخصوصا اینکه شنیدم جناب آرمین خان بیست و چهار ساعته در حال جیغ کشیدنه. اونهم با این وضعیت اعصاب داغون من که موندم اینهمه درس و پروژه و کوفت و زهر مار رو چیکار کنم.

بهرحال اتفاقیه که افتاده و کاریش نمیشه کرد. فردا باید برم فرودگاه تا ناآرامی رو به خونه بیارم.

دو کلمه حرف: بچه واقعا شیرینه؟ به نظر خودم که تا ۲ساعت اول شیرینه! که باهاش بازی کنی و بخندی و بعدش بدی به پدر و مادرش. اما یک ماه چی؟ :(

+ نوشته شده توسط در جمعه 4 اردیبهشت1388 و ساعت 10:24 بعد از ظهر |
روزی که اینجا شروع به نوشتن کردم به پایانش فکر نمیکردم. فکرش رو نمیکردم که یک روز بخوام تعطیلش کنم و برم پی کارم. هر از چند گاهی که کسی از دوستان دست به این کار میزنه بسیار حالم گرفته میشه. چون دوست دارم بمونه و از خوندنش لذت ببرم. چون واقعا به تمامی وبلاگ های لینکم علاقه دارم.

اینها رو گفتم که بگم متاسفانه چند روزیه که وقتی روی وبلاگ مسعود کلیک میکنم ارور میده که وبلاگ حذف شده. بی خداحافظی ! بی خبر!!!

میدونم که هرجایی رو نخونی اینجا رو میخونی. پس بدون که دلمون تنگ میشه برای خودت و نوشته هات. دوستت داشتیم چه وقتی که "قلم" بودی چه وقتی که دلتنگی های مرد ناشناس رو مینوشتی و چه این اواخر که نامه هات رو میخوندیم. بدون که با برگشتنت خوشحال خواهیم شد. بخاطر متنهای زیبایی که خوندیم و چیزهایی که آموختیم.

دو کلمه حرف: آیا تا بحال شما هم ازاین افکار شوم-تعطیل کردن- به ذهنتون رسیده ؟

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 19 فروردین1388 و ساعت 8:1 بعد از ظهر |
این روزها فرصتی هست برای اینکه بیشتر توی دنیای مجازی بچرخم. به وبلاگهای دوستان سر میزنم و نوشته هارو میخونم و لذت میبرم. بار ها هم به دوستان گفته ام که خوبی اینجا به مجازی بودنشه. وقتی مجازی هستیم راحت تر حرف میزنیم راحت تر درد دل میکنیم و مشتاقانه تر میشنویم...

آرشیو نوشته های خودم رو که نگاه میکنم اعتراف میکنم صداقتی رو که من توی "دو کلمه حرف" داشتم توی زندگی واقعی خودم نداشتم. شاید حرفهایی رو بعضی وقتها اینجا زدم که پیش هیچ آدم حقیقی نمیتونسم بگم...

به انسانهای اینجا-که مجازی هستند و دوست هم دارم که مجازی باقی بمانند- عشق میورزم. همیشه به همان اسمی که شاید هم اسم مستعارشان باشد قناعت کرده ام و نخواستم هم که بیشتر بدانم. نه دنبال اسم حقیقی کسی بوده ام و نه دنبال ایمیل و نه اینجا دنبال معشوقه میگشتم.حتی اگر حرفی را هم برای کسی خصوصی نوشتم شاید احساس میکردم که اینگونه راحت ترم ... تنها چیزی که برایم مهم بوده و هست حرفهاست و نوشته ها... باشد که بشنویم و شنیده شویم...

حدودا یکسال پیش پستی با همین مضمون نوشتم  یک کامنت بسیار زیبا داشت از یک دوست که برای همیشه توی ذهنم باقی موند :

"مجازی بودن این دنیاست که اینقدر قشنگش کرده. یه جا برای از درد گفتن ، شنیده شدن،مرهم شدن،همراه شدن و پذیرفته شدن  که تو دنیای حقیقی خیلی کم پیدا میشه.کاش این دنیا هم با ما اینطور بود...به ما فرصت حرف زدن و شنیده شدن میداد....به ما پناه میداد...تا مجبور نشیم از ترس همدیگه نقاب بزنیم و اینهمه گرد و غبار حجاب دلهامون بشه...."

مجازی بمانیم...

+ نوشته شده توسط در جمعه 7 فروردین1388 و ساعت 2:23 بعد از ظهر |
این روزها همه از عید صحبت میکنن. از بهار مینویسن. همه در تکاپو هستند تا خودشون رو برای سال جدید آماده کنند. اما از خیلیها شنیدم عید که میشه دلشون میگیره. انگار تمام شور و اشتیاقی که برای اومدن عید داشتن بیخودی بوده.

براستی آیا راه رسیدن به مقصود از خود مقصود جذاب تره؟ تجربه من که نشون داده در بعضی موارد بله! نمونه اش همین عیده که الان نزدیکش هستیم و خوشحال و چند روز دیگه که عید میرسه و ...

این روزها نه دیگر به رسم دوران کودکی دنبال خرید کفش و لباس هستم نه خوشحال از تعطیلات چند روزه. نه چشم انتظار عیدی. تنها فکرم شاید این است که سال جدید را با هدف بهتر بودن و انسان تر بودن آغاز کنم...

دو کلمه حرف: بهترین موقع تهران همین چند روز اولین فروردینه که هم هوا خوبه و هم یک مقداری شهر خلوت میشه. ما هم مثل همیشه جایی نمیریم.امیدوارم به همه دوستان هر جا که هستند خوش بگذره و از صمیم قلب آرزو میکنم که سال خوبی رو داشته باشن.

+ نوشته شده توسط در جمعه 23 اسفند1387 و ساعت 7:41 بعد از ظهر |
بهش میگم یادته اون روزها رو؟ که با کتاب کنکور میومدی دم خونه ی ما. به بهانه ی اشکال پرسیدن میومدی و دو ساعت تموم با هم میخندیدیم. تو ادای این و اون رو در میاوردی و من هم بلند بلند قهقهه میزدم. انقدر بلند و طولانی میخندیدیم که آخر یک سری از یک پنجره ای در میومد و چپ چپ نگاهی میکرد ... و همین میشد سوژه ی جدید...

میدونی چند ساله اونجوری نخندیدم؟ اون موقعها نه ماشین زیر پام بود نه موبایل داشتم نه پول توی جیبم بود نه دوست دختر داشتم نه... الان همه ی اینها رو دارم... پس چرا دیگه از ته دلم نمیخندم؟ پس چرا با کوچکترین اتفاقی حالم میگیره؟

بهش که نگاه میکنم بیشتر حالم میگیره. وقتی میبینی یکی از بی احساس ترین آدمهایی که میشناسی و بیخیال همه چیز بوده یکدفعه دپرس شده بیشتر توجهت رو جلب میکنه تا یه آدم احساساتی...تازه به عمق مطلب پی میبری...

بچه که بودیم بهمون میگفتن که دل خوش داشتن از همه چیز مهمتره بهمون گفتن که قدر آرامش رو بدونیم.اما تازه الان داریم معنی اون حرفها رو میفهمیم.

هیچوقت دوست نداشتم به گذشته برگردم اما کاش قدرش رو میدونستیم. قدر اون روزهایی رو که هنوز انقدر ظرفیتمون کم نشده بود با کوچکترین اتفاقی بریزیم بهم...

فکر میکنم هرچی بزرگتر میشیم انعطاف پذیریمون کمتر میشه...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 13 اسفند1387 و ساعت 10:24 بعد از ظهر |
آیا واقعا بعضی روزها زمین و زمان با آدم سر ناسازگاری دارن؟ حتی افرادی مثل من هم که به این چیزها اعتقادی ندارن بعضی روزها به شک می افتند...

صبح که از خواب بلند شدم حدود یک ساعت فقط با خودم درگیری داشتم که برم دانشگاه یا اینکه به یک کار خیلی مهم دیگه رسیدگی کنم. بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره خودم رو راضی کردم که کلاس دانشگاه که مخصوصا درس عملی هم هست مهمتره و باید اون رو برم.

وارد اتوبان امام علی که شدم یکباره ترافیک سنگینی رو دیدم که تا به حال توی این اتوبان ندیده بودم! ظاهرا تصادف شده بود.وقتی که حدود نیم ساعت اونجا علاف وایستاده بودم خبر نداشتم که این تازه اولیشه...

نزدیک دانشگاه که رسیدم مطابق معمول داخل کوچه ای که چند سال اخیر برای پیچوندن طرح زوج و فرد از اونجا میرفتم شدم. از شانس بد سر کوچه که رسیدم مامور وایستاده بود. من: سرکار باور کن من دفعه اولمه اینورا میام! متوجه نبودم که طرحه... مامور: دور بزن برو... من: اصلا حرفش رو نزن...

توی آینه نگاه میکردم که داره بد و بیراه میگه و شماره ماشین رو مینویسه. خدا کنه به یک دونه قناعت کرده باشه...

با هزار بد بختی خودم رو تا دانشگاه و تا دم در آزمایشگاه میرسانم که تکه کاغذ چسبونده شده روی در رو میببینم. کلاس آز سیستم امروز تشکیل نمیشه...

بعدش نوبت جلسه دفاع یکی از دوستام بود که این بنده ی خدا داشت از ترس استاد ژوری سکته میکرد و میخواست عوضش کنه و ما در به در توی دانشگاه دنبال ژوری جایگزین میگشتیم  که نشد و استاد محترم کار خودش روکرد. جلسه دفاع به دلیل حملات کوبنده ژوری نیمه تمام موند و یک دانشجوی بد حال رو دست رفیقاش موند...

شب که داشتم وارد پارکینگ خونه میشدم فقط به این فکر میکردم که این چهار شنبه نحس زودتر تموم بشه که یک صدا دوباره اعصابم رو بهم ریخت. از ماشین پیاده شدم. یک نگاه به گلگیر ماشین انداختم و یک نگاه به ستون پارکینگ...

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 30 بهمن1387 و ساعت 9:57 بعد از ظهر |
نم بارانی که به شهر میزند خوشحال میشویم. نه از برطرف شدن کم آبی و خشکسالی! شاید برای اینکه چند ساعتی بتوانیم سالمتر تنفس کنیم. و حسرت بخوریم که ای کاش هر روزمان اینگونه بود. اینجا حسرت خوردن کار هر روزه ی ماست. اینجا نه آرامش و پاکی روستا را دارد.نه نظم و ترتیب و پیشرفتگی شهر را.اینجا نه روستاست نه شهر...

به راستی به چه چیزش دل بسته ایم؟ شهر سرد و بی روح ما که مردمانش یاد گرفته اند از یکدیگر بترسند.جایی که نه اعتماد معنایی دارد نه سازش نه دوستی نه معرفت و مردانگی...

می گویند کمرنگ شدن این خصلتها در جوامع  از مظاهر دنیای امروز و پیشرفت علم و تکنولوژی است. خدا را شکر که اینجا هم در علم و تکنولوژی عقب مانده هستیم هم در انسانیت.

هم کمبود آب و برق و اکسیژن و بنزین داریم هم کمبود معرفت. تنها هدفمان شاید این است که صبحی را در این آشفته بازار به شب رسانیم...

به راستی به چه چیزش دل بسته ایم؟

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 15 بهمن1387 و ساعت 7:32 بعد از ظهر |