تبليغاتX
دو کلمه حرف
توی این چند روزی که وقتم آزاد تر شده سعی میکنم بیشتر توی سایتها و وبلاگهای مختلف گشت بزنم.وقتی صفحه اول بلاگفا رو باز میکنم و آخرین وبلاگهای بروز شده رو نگاهی می اندازم واقعا ایمان میارم که علیرغم اینکه تعداد وبلاگها بسیار زیاده اما هشتاد درصدشون واقعا محتوا ندارن.

حالا ما نگفتیم این ۴ تا خطی که خودمون مینویسیم سرشار از محتواست.ولی خدا وکیلی نگاه میکنم میبینم مثلا یارو اومده یه وبلاگ گل گلی درست کرده بعدشم با فونت سایز ۳۲ توش نوشته که عاشقتم اقدس جونم...کی میشه ما به هم برسیم...دختر برتر از پسر آمد پدید...آخرین کلیپهای...

ملت جالبی داریم.کامپیوتر میخرن تا باهاش آهنگ گوش بدن.از اینترنت فقط چت کردن رو بلدن.وبلاگ مینویسن تا دوست دختر پیدا کنن.ماهواره میخرن تا اسپایس نگاه کنن.موبایل میخرن که فیلم زن و بچه ی ملت رو بلوتوث کنن.از رانندگی فقط فحش دادن رو یاد گرفتن و البته ضایع کردن حق خانومها.روشنفکرانه ترین عملشون اینه که توی تاکسی راه حل های سیاسی و اقتصادی ارائه بدن.دلسوز که میشن توی خیابون به حال یه دستفروش یا یه معتاد تاسف میخورن و میگن کاش من یک کاره ای بودم همه ی اینهارو سروسامون میدادم....

پینوشت: ما نگفتیم خودمون خوبیم.ما هم جزئی از همین ملتیم.

 

+ نوشته شده توسط در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 0:51 قبل از ظهر |
زیر آفتاب سوزان در حال بالا رفتن هستیم . در حال جان کندن و عرق ریختن به خود لعنت میفرستیم که دوباره به بیراهه زده ایم و تنها آرزویمان بازگشت است...

اما نمیدانیم که فردای همان روز دل تنگ میشویم.دلتنگ آرامشی که کوهستان هدیه میکند.دلتنگ تازگی که به روحمان روا میدارد...

شاید کوه تنها چیزی باشه که هوای من رو عوض میکنه...

خرداد ۸۷

+ نوشته شده توسط در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 5:18 بعد از ظهر |
بعد از حدود ده روز خوندن ترانزیستور و آمپلیفایر و جی فت و کوفت و زهرمارهای دیگه( که دست آخر هم امتحانش رو افتادیم) توفیقی اجباری دست داد که در یک فرصت یک روز و نیمه به مطالعه در مورد چرایی و چگونگی انقلاب اسلامی ایران بپردازم.

بگذریم که استاد محترم ۵تا دونه سوال ۴ نمره ای داده بود که خودی نشان داده باشد.اما مطالعه ی بخشهایی از این کتاب آدم رو واقعا به فکر کردن و مقایسه وا میداره . در قسمتهایی از این کتاب دلایلی ازسقوط نظام پهلوی و همینطور ضعفهای عمده ی آن ذکر میشه که چندتای اونها رو میگم.مقایسه اونها با شرایط کنونی جامعه ایران و گرفتن نتیجه با شما.

۱-شاه ایران همواره میکوشید تا دیگران را باعث مشکلات بداند از امریکا و شوروی گرفته تا انگلیس و رادیو بی بی سی...( صفحه ۱۱۴)

۲-در جاهای مختلف کتاب ذکر شده که شاه مستبد و دیکتاتور بود و تحمل صدای مخالف را نداشت.

۳-در رژیم پهلوی مطبوعات آزاد وجود نداشتند.(صفحه۱۳۱)

۴-رژیم پهلوی آزادی های مردم رو سلب کرده بود.

۵-در دوران پهلوی اقتصاد ایران به شدت وابسته به نفت بود.

۶-فساد بخش عظیمی از سرمایه های کشور رو هدر میداد (صفحه ۱۲۴)

۷-شاه ایران وجهه جهانی نداشت.

۸-شاه ایران در تلویزیونهای خارجی در مورد تمام موضوعات مردم جهان رو موعظه میکرد.از نفت گرفته تا پرورش کودکان.

۹-در مجامع بین الملی به شدت به وضع حقوق بشر در ایران اعتراض میشد.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 27 خرداد1387 و ساعت 11:38 بعد از ظهر |
پنج-شش ساله که بودم تنها آرزوی من اندکی بزرگتر بودن بود.تا هنگام ورق زدن مجله ها از کتابخانه حسینیه ارشاد بیرونم نکنند.

بچه دبستانی که بودم تمام خوشبختیم این بود که بعد از خوردن زنگ مدرسه کسی به دنبالم بیاید و اندک مسیر تا خانه را همراهش طی کنم...

در ۱۲-۱۱ سالگی  خوشبختیم در این بود که دور از چشم پدر کل تهران رو با دوچرخه طی کنم.تا کمی احساس آزادی کنم...

اوایل دوره دبیرستان که بودم خوشبختی من در سلامتی دوباره ی خواهرم خلاصه میشد و چندی بعد در اتمام بدهی های پدر...

آرزوی بزرگتر بودن هم عالمی داشت.بزرگتر باشی تا بتوانی کارهای جدید بکنی.بتوانی با جنس مخالف ارتباط برقرار کنی و شاید یک عشق داشته باشی و سعی کنی به آن وفادار باشی...

اولین ها را هیچوقت فراموش نمیکنی...روزی که برای اولین بار پشت ماشین مینشینی! آنهم تنها! دیگر پدر بغلت نیست که غر بزند یا ترا هول کند.روزی که برای اولین بار  ریش فانتزی میگذاری.روزی که برای اولین بار با یک دختر قرار میگذاری.روزی که اولین بار عشقت را میبوسی و یا در آغوش میگیری .روزی که در نبود ۲ساعته ی خانواده دوست دخترت را به خانه می آوری... همه و همه برایت خاطره های ماندگار و شاید خوشبختی هایی کوتاه اما فراموش نشدنی باشد...

و امروز ۲۳ سال داری! شاید بعضی آرزوها بر آورده شده باشد و بعضی دیگر خیر! شاید بسیاری آرزوها و حتی حسرت ها در دل داشته باشی.اما به پند نیکمردی گوش فرا میدهی که به تو آموخت خوشبختی همین حال است! اگر همین امروز و با همین امکانات خوشبختی را تجربه نکنی فردا نیز نخواهی توانست! حتی با تمام امکانات!!!!!

---امرو از خواب که بلند میشوم. در آینه به خودم نگاه معنا داری میکنم! میروم سراغ موبایلم.روشنش که میکنم ۴ اس ام اس با هم می آیند.لبخندی میزنم و خدا رو شکر میکنم که حد اقل ۴ نفر روز تولد من در خاطرشان است...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 7:22 بعد از ظهر |
سرش رو کرد توی ماشین به راننده گفت آقا انقلاب تشریف میبرید؟بعدش اومد عقب و نشست بغل من...

از اول شروع کرد به حرف زدن...

-عجب خیابونها شلوغه.این دولت خاک بر سر بنزین رو سهمیه بندی کرد ولی باز هم هیچ غلطی نتونست بکنه راه حلش اینه که....

لبخندی زدم و چیزی نگفتم.۲ دقیقه گذشت.

-پسرم این ظرف ماست رو میبینی! زمان شاه میخریدیم ۲ قران.حالا شده ۱۲۰۰ تومن.تازه دیگه نه ماست اون ماست قدیمه نه شیر اون شیر قدیمه.نه گاوها غذاشون مثل سابقه!!! این حکومت با مردم چه که نکرد...

 اندکی گذشت و حاج آقای ما رفت سراغ بحث غنی سازی.این احمدی نژاد به جای اینکه فکر و ذکرش غنی سازی باشه باید روابط خارجیش رو تقویت کننده...

-دیدم طرف زیادی گیره! از ترس به وسط اومدن حسن نصرالله  گرفته تا مونیکا بلوچی صورتم رو کردم اونور...

جوونهای قدیم وقتی یه بزرگتر باهاشون صحبت میکرد انقدر ادب و تربیت داشتن که گوش بدن...

گفتم حاج آقا فعلا ما هرچی میکشیم از دست این جوونای قدیمه...

پی نوشت:

ویژگی ما ایرانیها:

ماشالله در تمام موضوعات صاحب نظر هستیم.مخصوصا سیاست.بزرگترین کارمون هم اینه که در تاکسی و اتوبوس به حکومت فحش میدیم و راه کارهای مفید ارائه میکنیم.پای عمل هم  که میرسه مشخصه چیکاره هستیم.

از این منتقد بودن هم تنها یک چیز میخواهیم و اون تایید شدن توسط دیگرانه...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت 3:9 بعد از ظهر |
دلم میخواد گیر بدم به سیستم آموزشی و بگم که استعداد بچه هارو داغون میکنه ولی حرفم رو پس میگیرم و میگم بعضی وقتها مشکل از خود آدمهاست...

بچه مدرسه ای که بودم همیشه جزو بهترینها بودم.همیشه سر صف بهم جایزه میدادن.اول راهنمایی بودم که یک وسیله ی الکتریکی درست کردم که توی نمایشگاه مدرسه برنده شد.همیشه هر وقت توی خونه یک چیز برقی خراب میشد قبل از اینکه تعمیرکار برسه من دل و روده اش رو میریختم بیرون.

دبیرستان که بودم بعد از تموم شدن کلاس میموندم مدرسه و به یکی دوتا از بچه ها فیزیک و ریاضی درس میدادم.

تا رسیدیم به کنکور.مدرسه و کلاس کنکور و آزمونهای هفتگی و هزار تا کوفت و زهر ماردیگه همچین اوضاع رو خر تو خر کرده بود که اصلا نفهمیدم چی شد که قبول شدم.ولی از اونجایی که من رشته ای غیر از برق و یا مکانیک رو دوست نداشتم دلم به ریاضی کاربردی راضی نشد و انصراف دادم.

سال بعد به هرترتیبی بود قبول شدم.سراسری شهرستان و آزاد تهران.از اونجایی که حوصله ی یک لحظه شهرستان موندن رو نداشتم با تمام مزیتهایی که یک دانشگاه سراسری معتبر داشت عطای آن را به لقایش بخشیدم و تهران موندم.اما بعد از ورود به دانشگاه بزرگترین اشتباه ممکن رو کردم:

قبول شدن در کنکور آنچنان دماری از روزگار ما در آورد که با قبولی توی دانشگاه فکر کردم همه چیز تموم شده و دیگر دوره ی رنج کشیدن به پایان رسیده.غافل از این که سخت در اشتباه بودم...

تازه رسیده بودیم به اول خوشی! هر شب بیرون بودم.هر روز با یه نفر میچرخیدم.شب زنده داری میکردم اما دیگه نه برای درس! اصلا سر کلاسها هم نمیرفتم تا جاییکه چندتاشون حذفم کردن.اوائل بخاطر عمومی و پایه ای بودن درسها بخیر گذشت.اما بعد از اون فاجعه شروع شد.دیگه نه استادها شوخی داشتن نه درسها! دیگه ریاضی ۲ نبود که ۲ روز قبل از امتحان شروع کنی به خوندن و پاس کنی بره...

ترم بعد تمام درسهام رو افتادم.شوک بزرگی بود.از دوستام هم عقب افتادم.کاری نمیشد کرد جز اینکه به انتظار ترم بعد نشست.اما اثر روحی روانی این اتفاق انقدر زیاد بود که ترم بعدش سر اولین امتحان که به شدت عصبی شده بودم امتحان رو حسابی خراب کردم و بعدشم افسردگی شدید گرفتم تا جائیکه بقیه امتحانها رو ندادم...

بگذریم...الان چند وقتی میشه که خداروشکر همه چیز رو به راه شده.اما هنوز هم جدا از اشتباهات خودم به این فکر میکنم که واقعا همه جای کار اشکال داره.پدر طرف در میاد تا وارد دانشگاه بشه بعدش که وارد شد ولش میکنن به امان خدا.نه یه استاد راهنما نه هیچی! وقتی همه درسهات رو میفتی کسی نمیاد بگه بالای چشمت ابروئه وقتی هم که تو امتحانا شرکت نمیکنی کسی نمیپرسه تو چه مرگت بود که نیومدی...

+ نوشته شده توسط در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 11:47 بعد از ظهر |
مانی مسیحا را میخوانم.روحم را تلطیف میکند.به باورم میرساند که هنوز هم در این دنیای مادی عشقهای پاک و ستودنی وجود دارد.باور به وجود احساساتی بدون آلایش...

اندیشه های مسعود عزیزم را میخوانم.تحسینش میکنم که از معدود افرادی است که فکر میکند ومینویسد.و من را به فکر کردن وا میدارد.و در عین حال احساس مناظره را شدیدا در من شعله ور میکند.

آریایی عزیز و دوست داشتنی را میخوانم.نمونه ای از یک انسان دانا که گوش میکند و صبورانه پاسخ میدهد.در محیطی امن به من اجازه اظهار نظر میدهد و پاسخ های مهربانانه اش تاریکی های ذهنم را روشن میکند.

پراکنده گویی های یک دختر ایرانی را میخوانم و به وجود چنین  وبلاگی افتخار میکنم.از نوشته های آموزنده اش تا اشعاری که استادانه می سراید.تا آنجا که وقتی خبر از ننوشتن میدهد دلتنگم میکند.

یک پنجره برای پرواز را میخوانم.دغدغه های خودم را در آن میخوانم.از فشار درسها گرفته تا دلتنگی ها و نامردمی اهل روزگار.گویی که خود در وبلاگی دیگر سخن میگویم.

و کامنت کسی که همیشه منتظرش میمانم تا فارغ از محتوا دلگرمی یک حضور را به من بدهد و انگیزه ای باشد برای نوشتنهای بعدی...

تمام اینها دنیای مجازی کوچک من است که به آن عادت کردم و هر چند که گرفتاریها و مشغله ها اجازه بیشتر نوشتن را نمیدهند.اما از خواندن و تفکر کردن در دیگر نوشته ها لذت میبرم و هر روزه تکرارش میکنم.

+ نوشته شده توسط در جمعه 23 فروردین1387 و ساعت 3:31 بعد از ظهر |
بی حوصلگی هم عالمی دارد برای خودش.بعد از سه هفته تعطیلی تازه ساعت ۱۲ شب یادم افتاده که درس بخوانم.

از الکترونیک شروع میکنم خیلی وحشتناکه اصلا درس الان نیست باید اول صبح خوندش که مغز درست کار میکنه.میبندم و میرم سراغ مدار منطقی.حوصله میخواد که من ندارم اون رو هم میبندم و میرم سراغ انقلاب اسلامی وریشه های آن.افت کلاس داره! میذارمش کنار. سری به وبلاگهای دوستان میزنم که هیچ کس چیزی ننوشته...

واقعا نمیدونم فلسفه ی سه هفته تعطیلی مملکت چیه؟جز این که آدم رو تنبل تر بکنه هیچی نداره.توی این سه هفته هیچ کارمثبتی نکردم.من که هیچ وقت دیر تر از ساعت ۷ از خواب بلند نمیشدم تا نزدیک ۱۱ میخوابیدم و بقیه روز هم خمار بودم.دیگه حالم بهم خورد از اینکه هرشب با دوستام برم بیرون.

داشتم فکر میکردم عید برای اونهایی خوبه که پا میشن دو هفته میرن شمال یا یه سفر بهتر مثل ترکیه و... البته یک نکته مثبت هم برای ما داره که از برکت رفتن این عزیزان شهر کمی خلوت میشه و دیگه لازم نیست در ترافیک دیوانه کننده ی این شهر خراب با نگاهی اندوهبار به درجه ی بنزین نگاه کنم.

واقعا راست میگن که همه چیز این کشور باید بهم بیاد.

پینوشت۱:چند روزه چشمام خوب نمیبینه سر درد هم دارم.اگه عینکی بشم خودکشی میکنم.

پینوشت۲:فرانک عزیز چند روزه که زندگی مشترک رو آغاز کرده اند.براشون آرزوی خوشبختی و شادکامی رو دارم.

+ نوشته شده توسط در شنبه 17 فروردین1387 و ساعت 1:0 قبل از ظهر |
به منزل یکی از همسایگان قدیمی میروم.دقیقا دیوار به دیوار خانه ی قدیم ما.این دو خانه کاملا مشابه هم ساخته شده بودند.اما از خانه ی دوم اکنون اثری باقی نیست.

وارد که میشوم به یکباره تمام خاطرات دوران کودکی و  نوجوانی در ذهنم زنده میگردد.نگاهی به اتاق پدرم می اندازم که هر وقت شبها دیر به خانه میرسیدم با ترس از کنار آن رد میشدم.به آشپزخانه که مادر همیشه مشغول زحمت کشیدن در آن بود.به زیر پله ی گرم و دنج که گاه پناه زمستانی من بود و گاه محل استتار هنگام بازیهای کودکانه...

به طبقه ی دوم میروم.به اتاقم.ناگهان اشک در چشمانم حلقه میزند.اتاق زیبا و دوست داشتنی من.سالها در این اتاق زندگی کردم درس خواندم و گاه خود را حبس کردم.

از پنجره ی اتاقم نگاهی به بیرون می اندازم به حیاط به کوچه... سه یا چهار ساله بودم که مهدی صبحها سرش رو زیر در حیاط میکرد و من رو صدا میزد.اندکی بعد این صدا تبدیل به سوت شد و در این اواخر تبدیل به بوق ماشین.

بر میگردم پایین.رنگ و روی چهره حال و احوالم را به اطلاع دوستان میرساند.انتظاری نداشتم جز اینکه احمقانه سر تکان بدهند وبگویند یاد خانه کردی؟یادش بخیر!

نمیدانم این یادش بخیر را دلم تایید میکند یا نه.میدانم که خانه در و دیوار مهربانی نداشت.

وقت رفتن است.از کوچه نگاهی به ساختمان بلند که جای خانه ویلایی ساخته شده است می اندازم.از دوستم که دستی هم در ملک و زمین دارد میپرسم اگر ما این ملک رو نگهداشته بودیم الان چقدر ارزش داشت؟ جواب را که میشنوم مغزم در حال سوت کشیدن است.شاید اگر بدهی ها کمر پدر را نشکسته بود آن وقت ما هم در زمره ی متمولین درجه یک بودیم.

خدا رو شکر میکنم به خاطر سلامتی و امنیتی که بمن ارزانی داشته و بخاطر بلاهایی که با رحمتش رد کرده.سوار ماشین میشوم و میروم.اما خاطرات هنوز با من است.خاطراتی نه چندان خوش!

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 3 فروردین1387 و ساعت 3:6 بعد از ظهر |
فرانک و نسیم من رو به دو تا بازی جداگانه دعوت کردند.اولا از هردوشون ممنونم دوما معذرت میخوام که یکم دیر شد.

بازی اول

قراره که ترانه های خاطره انگیز و مورد علاقه ام رو بگم.

۱-بدون شک اولین ترانه ای که به ذهنم میرسه "باغ بارون زده" ی سیاوش قمیشیه.که هنوز هم با اینکه هزار بار اون رو گوش دادم باز هم من رو میبره توی حال و هوای خودم و اشکم رو در میاره.

من از صدای گریه ی تو به غربت بارون رسیدم      تو چشمات باغ بارون زده دیدم.

...تو مثل شهر کوچیک من هنوز برام خاطره سازی      هنوزم قبله ی معصوم نمازی

۲-یادم میاد اون روزها که تازه با سارا آشنا شده بودم ماشین من یه ضبط داغون داشت که اون ضبط هم یه دونه نوار داشت که یه آلبوم قدیمی از شادمهر عقیلی بود به نام "دهاتی" که ما همش همونو گوش میکردیم و من هنوز هم بیاد اون روزها بعضی وقتها اون آهنگ رو گوش میدم.

۳- سه سال پیش که برای ادامه تحصیل به کرمانشاه رفتم تنها امکاناتی که داشتم یک واکمن بود با یک کاست از معین با این آهنگ که من از صبح تا شب توی یه اتاق همینو گوش میدادم.

میون باور وتردید...میون عشق و معما... با تو هر نفس غنیمت...

درسته که بعد از یک هفته از دانشگاه انصراف دادم ولی هنوز هم این آهنگ من رو بیاد غروبهای غربت میندازه.

۴-اوج هنر وزیبایی در ترانه ی "قصه ی امیر" باعث شده تا هروقت ازم میپرسن خواننده ای مورد علاقت کیه جواب میدم سیاوش قمیشی.

بی سرانجام توی فکر آسمونه که بباره       بلکه تو قطره ی بارون بتونه اشک خدارو هم ببینه

نمیدونه حتی اشکم دیگه فایده ای نداره

۵-ترانه ی "پرسه " ی سیاوش قمیشی برام دنیایی از خاطره است.

۶-ترانه ی "نازی" از شهرام کاشانی.من رو یاد عروسی خواهرم میندازه که چقدر خوشحال بودم از شر خودش و کارهاش خلاص شده بودم.از خوشحالی داشتم میمردم.

۷-ترانه ی "چکاوک" از داریوش اقبالی.


بازی دوم

زیباترین نقاشی خدا!

غروب زیبا!

حرفهای زیادی برای گفتن دارد!

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 14 اسفند1386 و ساعت 12:25 بعد از ظهر |
صدای بلند من رو که در حال قدم زدن تو خیابون هستم رو یکم تکون میده.از دور چندتا بچه مدرسه ای رو میبینم که در حال فرار هستن.یاد این میفتم که چند روز بیشتر تا چهارشنبه سوری نمونده.این سنت ملی ما که نمیدونم چرا هرچی فکر میکنم جز خاطره بد ازش ندارم...

۱-سال ۱۳۷۷ شب چهار شنبه سوری.

یه پسر بچه ی ۱۳ ساله که همه ی کارهام رو کردم لباسهای خوشگلم رو هم پوشیدم و میخوام امشب حسابی خوش باشم.هنوز پام رو از کوچه بیرون نذاشتم که یه چیزی مثل بمب جلوی پام صدا میکنه و ترکش اون بمب رو صورتم...

صورتم پر خون شده بود.دویدم تو خونه و رفتم تو اتاق و در رو بستم.بابام از طبقه پایین صدا میزنه سهراب تو پیش بچه ها نمیری؟

-نه حوصله ندارم.

-هنوز هم با اینکه سالها میگذره وقتی جلوی آینه میرم جای یک زخم زیر ابرو  من رو یاد اونشب میندازه که خدا میدونه اگه یک سانتیمتر پایینتر میخورد من الان کجا بودم.

۲-سال ۱۳۸۲ یک روز قبل از ۴شنبه سوری

ماشین مهدی قشنگ بود و تک! شاید اون روزها که پای این ماشینهای وارداتی چندان به ایران باز نشده بود این ماشین حرفهای زیادی برای گفتن داشت.

توی یکی از میدونهای محله ی خراب شده ی نارمک در حال رفتن بودیم که یکدفعه یه نارنجک وسط کاپوت ماشین فرود اومد.با صدای انفجار جفتمون شوکه شدیم.نزدیک بود سکته کنم شیشه ی جلوی ماشین کامل سیاه شده بود.کل بدنم داشت میلرزید.به خودم که اومدم دیدم مهدی زیر ۵نفر داره له میشه.چندسال سابقه ی رفاقت حکم کرد که برم کمکش.البته در کتک خوردن! هرچی باشه اونها ۵تا بودن.این شد که دماغم شکست و یه چهارشنبه سوری زیبای دیگه سپری شد.

۳-سال ۱۳۸۴ میدان محسنی

با دوست تازه واردم در حال قدم زدن در پیاده رو بودیم که یکدفعه سرو کله ۲۰ تا موتور پیدا شد.انگار این موتورسوارهای کلاه جیوه ای گشت ضربت فقط مخصوص این شب طراحی شده بودن.با باتوم افتادن به جون ملت بد بختی که وایساده بودن کنار خیابون.من بدبخت هم از ترس چشم چپ شده و دماغ شکسته ی سالهای قبل چهار نعل تا خونه دویدم.

-قضاوت باشه با خودت که در این سنت ملی باید مواظب سرو صورتت باشی یا مواظب پلیس یا مواظب اراذل.

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 11 اسفند1386 و ساعت 0:40 قبل از ظهر |
درسته که از ته دل خوشحال نیستم ولی باز یه نفس راحت میکشم و میگم خدا روشکر که این امتحانها تموم شد.لا اقل الان سه چهار شبه که راحت میخوابم دیگه از تپش قلب و کابوس هم خبری نیست.

نمیخوام کلاس بذارم ولی بخدا یه غلطی کردیم این رشته رو انتخاب کردیم حالا مثل ... چهار نعل گیر کردیم توش.و بدترین قسمت ماجرا هم اینه که به هرکی میگی دانشگاه آزاد درس میخونم فکر میکنن شبهای جمعه توی دانشگاه نمره خیرات میکنن .خبر ندارن که تو این واحد خراب شده ی تهران  جنوب چه بلاها که سه سال سر ما نیومد.

بگذریم! چهار پنج روز دیگه فرصت دارم که خستگی در کنم. ولی این خستگی به این راحتی ها تموم نمیشه.از درون خسته ام. از زندگی! از همه ی ابعادش...

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 24 بهمن1386 و ساعت 0:8 قبل از ظهر |
اصولا ما ایرانیها توی هرچیزی عقب مونده باشیم تو یک چیز جزو ملل پیشرو جهان هستیم و اون هم گنده گویی و بزرگنمایی کارهامونه! مثلا با کلی افتخار و بوق و شیپور اعلام میکنیم که ۹۸ درصد قطعات پراید تولید داخله بعد هم وقتی خارجیها دلشونو میگیرن و به ما میخندن میگیم اینها چشم دیدن پیشرفت مارو ندارن! یا مثلا رییس مترو تهران میگه که متروی این شهر زیباترین متروی جهانه!!!(در صورتیکه اگه کسی عکسهای متروی مسکو رو دیده باشه-که سالنهاش از لابی هتل استقلال تهران شیک تره- تازه معنای تو خالی بودن این حرفهارو میفهمه).یکه از جاهای دیگه که روش خیلی دور ورداشتیم کتابخانه ی ملی ایرانه...

حدود یکسالی میشه که به این مکان رفت و آمد دارم. و تجربه ی من توی این مدت :

۱) توی این مکان نظم و ترتیب فوق العاده حاکمه! اما فقط برای شما مراجعه کننده ی گرامی! برای خودشون نه! همچین مو رو از ماست برات میکشن بیرون که کیف کنی از شمردن صفحات جزوه شما تا دست کش کردن به دست خانومهایی که به ناخنهاشون لاک زدن.

۲)همه چیز سر ساعته! البته باز برای شما! حتی اگر یک دقیقه به ساعت ۸ مونده باشه حق ورود ندارید.ولی وقتی وارد میشید کلی باید معطل کارمندها بشید تا مجوز ورود شمارو به این مکان مهم صادر کنن.بعدش نوبت باز شدن مخزنهاست که اونهم تا مسوولش بیاد ...

۳)از خیلی کتابهای مهم تنها یک عدد در دسترس مراجعه کننده است.در صورتی که تا اونجاییکه من میدونم هر مولف موظفه که ۵ جلد(شاید هم بیشتر)از کتابشو به کتابخانه ملی بده.پس کافیه که نیم ساعت دیر برسی تا مجبور بشی برگردی خونه.

۴)سرعت فوق العاده. یک کتابی رو من ۶ ماه پیش درخواست کردم گفتن داریم ولی هنوز چیده نشده.هفته پیش همون کتاب رو درخواست کردم و باز هم همون جواب.

۵)امکانات دیگه واقعا ضعیفه این کتابخونه با این عظمت یه رستوران کوچیک داره که سر ظهر و موقع ناهار خوردن سر جا دعواست.سرویسهای بهداشتی ۲تا دونه واسه کل کتابخونه.نمازخانه با گنجایش ۱۰ نفر.محل نگهداری کیفها ساعت ۱۲ به بعد جا نداره...

پینوشت۱:یه اصطلاحی واسه ی کتابخونه دارم که روم نمیشه اینجا بنویسم.سارا میدونه چی میگم.

پینوشت۲:اوضاع درسی خرابه.یک ماهی نیستم.

چقدر غر زدم.

شب بخیر!

+ نوشته شده توسط در شنبه 15 دی1386 و ساعت 0:37 قبل از ظهر |
با خودم کلنجار میرم که مگه میشه! ولی یادم میفته که این اتفاق برای خودم هم افتاده! این که یکی بیاد از لحظه های آینده ی زندگیم صحبت کنه!

ماجرا ازین قرار بوده که مربی معروف یکی از تیمهای فوتبال وطنی ادعا کرده که قبل از هر بازی یک اس ام اس دریافت میکنه که توش کل اتفاقات بازی پیش بینی میشه و تازه فرستنده ی پیام تهدید هم کرده که اگه کاری که میخواد براش انجام ندن...

مهم نیست که ادعای این آقا راسته یا دروغ. ولی یاد این میفتم که یکی دو سال پیش-که هنوز به این چیزها میگفتم خرافات-یک خانمی واسم پیشگویی کرد.

...قهوه رو که خوردم نشست روبروم.اول شروع کرد از گذشته ی من و حتی چیزهای شخصیم گفت.اسم اعضای خانواده و حتی اسم دوست دخترم.با خودم گفتم نه بابا پس گذشته رو خوب میبینه.ولی آینده ی رو چی؟

...امروز که خیلی از اون روز میگذره به این نتیجه رسیدم که اون خانوم آینده رو هم خوب گفت! حتی خیلی بهتر از گذشته! واقعا باور نکردنی...هرچی بیشتر میگذره من بیشتر کف میکنم.

واسه ی خودم میرم توی رویا! کاش تمام چیزهای خوبی که پیش بینی کرد اتفاق بیفته اما چیزهای بدش...

بیخیال! هفته ی دیگه امتحان سیگنال دارم بهتره از رویا بیام بیرون و برم سر درسم.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 21 آذر1386 و ساعت 4:47 بعد از ظهر |
موسیقی بعد از ناهار رو هم گوش کردیم.دیگه وقت کلاس رفتن بود.از پارکینگ راه میفتیم سمت دانشگاه...

از دور میبینم وسط خیابون شلوغه .با عجله رفتیم سمت خیابون.بله تصادف شده بود.یه ماشین زده به ۳تا از دخترای دانشگاه که در حال رد شدن از وسط خیابون بودند.یکیشون داغون شده بود سر و صورتش همش خون بود.دوستاش هم داشتن گریه و زاری میکردن.

توی یک ماه اخیر این سومین تصادف اینجوری بود که تو شهر میدیدم.

یک مدت هی میگفتن جلوی دانشگاه پل هوایی بذاریدوقتی که گذاشتن هیچکس از پل رد نمیشد تا مجبور شدن وسط خیابون رو نرده بکشن بعد از چند روز هم بچه های شرور دبیرستان بغل دانشگاه یه قسمت از نرده ها رو کندن و دیروز دقیقا زیر پل عابر...

نمیدونم اون دختر زنده مونده یا نه! به این فکر میکنم که چرا انقدر این چیزها داره عادی میشه. دیگه از هرکس میپرسی یکی از نزدیکانش این اتفاق براش افتاده. شاید یه روز هم این اتفاق برای من بیفته.اتفاقی که حاصل حماقت جمعی همه ماست. حماقت ما که هنوز یاد نگرفتیم از روی پل عابر رد بشیم.حماقت ما که مثل خر رانندگی میکنیم و حماقت ما که نرده های وسط خیابون رو میخوریم...

+ نوشته شده توسط در جمعه 11 آبان1386 و ساعت 2:27 بعد از ظهر |
شاید اگه یه قلم و کاغذ میگرفتم دستم بهتر مینوشتم.نمیدونم چرا تو وبلاگ اونطوری که خودم میخوام نمینویسم تا لااقل خودم با نوشته هام حال کنم.فکر کنم توی هرچی استعداد نداشتم توی نویسندگی داشتم که خدارو شکر اونم سوخت.فکر کنم یه ماه بود که طرف وبلاگ خودم هم نیمده بودم ببینم چه خبره .

بهراد به شوخی میگه انگیزه نداری آخه! اگه تو هم دنبال دوست دختر/پسر میگشتی هر روز آپ میکردی...

خواستم بگم حال و حوصله ندارم...با خودم گفتم کی داشتی؟

شاید اگه دور و برم چیزهای اعصاب خورد کن نبود شاید اگه یه رشته ی چرت و پرت توی واحد ابرقو میخوندم شاید اگه خیلی گرفتاری هارو نداشتم وقت میکردم یکم به خودم برسم یه جوری بشم که حداقل خودم با خودم حال کنم.

بازم خدارو شکر که هنوز چند نفر رو دارم که حال و هوامو حسابی عوض میکنن...

+ نوشته شده توسط در جمعه 16 شهریور1386 و ساعت 3:41 بعد از ظهر |
آقا ما که اینجا درباره ی همه چیز اظهار نظر کردیم این هم روش!

یاد حرف یه استاد ایرانی که توی یکی از دانشگاههای خارج از کشور تدریس میکنه افتادم که میگفت هرکی توی این کشور خوب باشه براش حرف درست میکنن!حالا این ادم میتونه یه سیاستمدار باشه یا استاد دانشگاه باشه شاید هم یه ورزشکار!!!

راست میگفت.همین ورزشکار رو داشته باش!

۱۰-۱۵ سال برای کشورت جون میکنی ! یه روز سرت میشکنه یه روز پات یه روز دنده! موقعیتی که توی تیم فوتبال توی کشور المان داشتی بخاطر عشقت به تیم ملی کشورت گند زده میشه توش!!! اخرش چی؟

میشی مسخره ی عام و خاص! از بچه ی ۵ ساله تا پیرمرد ۸۰ ساله بهت بد وبیرا میگن ! علی دایی ...

توی ورزشگاه یه روز به مادرت فحش میدن یه روز به خودت.هزار تا جوک اس ام اس و بلوتوث و ...

--از خیلی وقتها پیش به این نتیجه رسیدم که قرار نیست همیشه بهترین محبوب ترین هم باشه! امروز کلی حال کردم! طرفدار فوتبال نیستم ولی بخاطر اینکه یه ادم مظلوم حد اقل با خوشحالی خداحافظی کرد.درسته که هیچوقت به حقش نرسید ولی به خیلی ها خیلی چیزها رو یاد داد.نه از فوتبال بلکه از آدم بودن و مثل آدم رفتار کردن... درود بر علی دایی.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 7 خرداد1386 و ساعت 11:25 بعد از ظهر |
بین این همه حرفهایی که درباره ی نوع پوشش مردم توی خیابون زده میشد حرفهای شخصی که ظاهرا فرزند مرتضی مطهری بود جالبتر و با استدلالهای منطقی تری همراه بود.(اگه ضد فیلتر داشتید این مقاله رو توی سایت بازتاب بخونید).

ولی باز هم با همه ی این حرفها این سوال از ذهنم بیرون نمیره که به چه حقی باید توی خیابون به لباس مردم ایراد بگیرن؟؟؟ درسته لباس هر شخص نشونه ی شخصیت و طرز فکر اونه ولی ایا ما باید انتظار داشته باشیم که همه ی مردم مطابق با طرز فکر دولت باشند؟

 من خودم شاید از بعضی پوشش دخترها خوشم نیاد .بد تر از اون بعضی تیپهایی که پسرای هم سن و سال من میزنن.ولی واقعا به خود شخص ربط داره و فوق فوقش به خانوادش! حالا من اگه از لباس پوشیدن این خانوم یا این اقا خوشم نمیاد مشکل خودمه! مثلا من توی انتخاب دوست  کسی رو انتخاب میکنم که مثل خودم باشه . دوست دخترم و تمام دوستهای نزدیکم هم از نظر طرز فکر ویا ظاهر تقریبا به من نزدیکن.

فکر میکنم اگه این جوری پیش بره در اینده ی نزدیک توی خیابون جیبتون رو میگردن و یا موبایلتون رو بررسی میکنن.

راستی!!! نتایج یک سری نظر سنجی توی تلویزیون منتشر شده بود که میگفت ۸۷ درصد مردم موافق برخوردها هستند!!! بر منکرش لعنت! ولی ای کاش ما هم میدونستیم این نظر سنجیها کجا انجام میشه ما هم شرکت میکردیم!

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 و ساعت 7:4 بعد از ظهر |
اقا چند روز پیش وقتیکه ماشین رو برای چند دقیقه بیرون دانشگاه پارک کرده بودم ضبطش رو دزدیدن! که البته فدای سرم! ولی چند تا نکته این وسط کشف شد:

 ۱) وقتی به اصرار بچه ها زنگ زدم پلیس بیاد و بعدش هم رفتم کلانتری شکایت نوشتم تازه فهمیدم که احمقانه ترین کار دنیا اینه که بری بخاطر ضبط ماشینت شکایت کنی! چون توی ایران جرایمی کمتر از قتل و گروگانگیری یا حداقل سرقت کل ماشین جرم حساب نمیشن.

 ۲)درسته که بعد از ۵ دقیقه پلیس رسید ولی توی کلانتری اون شخصی که مسوول سرقت و این حرفها بود گفت که برید عصر بیایید!!! حالا فرض کنید از یه بنده خدایی "چک" بدزدن و هر لحظه امکان داشته باشه یارو دزده بره حساب طرف رو خالی کنه!

 ۳)البته وقتی یک نفر از طرف پلیس بهم زنگ زد و در مورد کیفیت کار ازم سوال کرد فهمیدم که تک و توک افرادی هم هستن که خواسته یا حالا نا خواسته احساس مسولیت هم میکنن.

 ۴) یه مامور کلانتری میگفت که ما هر هفته چندین سارق رو دستگیر میکنیم ولی متاسفانه وقتی تحویل قوه قضاییه میدیم بعد از یکی دو روز ازاد میشن و زندانی توی کار نیست!

 ۵)توصیه ی اخلاقی : اقا جون اگه پراید دارید حتما بیمه ی بدنش کنید حالا ضبط و لاستیک زاپاس به درک! یه موقع خود ماشینو میبرن دستتون به هیچ جا بند نیستا!!! دزدیدن پراید حتی با قفل فرمون کار شش هفت دقیقه است!

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 27 اسفند1385 و ساعت 11:50 بعد از ظهر |
ساعت ۱۳دانشکده ی فنی مهندسی تهران جنوب-افسریه

پاساژ روبروی دانشگاه در حال خلوت شدنه.بچه ها بسرعت ساندویچ هاشون رو میخورن تا به کلاسهای ساعت یک برسن.

در همین حال سرو کله ی چند تا جوون پیدا میشه! شاید هم سن این دانشجوها ولی متفاوت با اونها! متفاوت با اونهایی که باباشون پول  داشته بهشون داده تا درس بخونن.

اونی که به نسبت کم سن و سال تر از بقیه بود رفت سمت سطل اشغال.رفیقشو صداکرد: حسن بیا!!!

یه ساندویچ نصفه از توی سطل اشغال به علاوه ی چندتا بطری که توی هرکدوم یکمی نوشابه مونده بود.

دیدن این صحنه چه تاثیری روی شما میذاره؟؟؟بخدا واقعیت داشت! توی ایران. توی کشوری که سالهاست دولتهاش چه اصلاح طلب چه کار گزار چه اصولگرا چه ... شعار عدالت میدن!

-ساعت از ۱۳ گذشته مینا اصفی و دوستش سوار تویوتا پرادو نقره ای رنگ میشن یه کیسه هم از ماشین میندازن بیرون! شاید ادامه ی ناهار حسن و دوستاش !!!

حالم اصلا جالب نیست میرم سمت پارکینگ دانشگاه.ماشین امیر روشنه خودشم توی ماشین خوابه!!!یه ساعتی میشه خوابه!معمولا روشن میذاره که از بخاری استفاده کنه! اخه هوا سرده ! ممکنه امیر سردش بشه!

-اینجا تهرانه! شهری که میتونید با تمام وجود معنای بعضی از کلمات رو بفهمید مثل تضاد طبقاتی!

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 9 اسفند1385 و ساعت 11:21 بعد از ظهر |